مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
487
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
وزير گفت : اين بىادب را نيز بردار و بسرزمينى كه داماد او را انداختهاى ، بينداز . خادم ، ملك را برداشته ، بر هوا شد . ملك گفت : اى پادشاه جنيان ، گناه من چيست ؟ خادم جواب داد : گناه تو نميدانم . ولى خواجهء من مرا به اين كار فرمان داده و من مخالفت او نتوانم كرد . پس آن خادم همىپريد تا آنكه ملك را بسرزمينى كه معروف را انداخته بود ، بينداخت و خود بازگشت . ملك ، آواز گريستن معروف بشنيد . بسوى معروف آمده ، بگريستن بنشستند . ايشان را كار بدينجا رسيد . و اما وزير از باغ بدر آمده ، بديوان بنشست و لشكريان را بخواست و آنچه با معروف و ملك كرده بود ، بايشان بازگفت و قصهء خاتم را بيان كرد . و بايشان گفت : اگر مرا سلطان خويشتن نگردانيد ، خادم خاتم را بفرمايم تا همهء شما را برداشته ، بدان سرزمين خراب اندازد و در آنجا از گرسنگى و تشنگى هلاك شويد . لشكريان گفتند : ما بسلطنت تو راضى شديم و فرمان ترا مخالفت نكنيم . پس ايشان از بيم قهر وزير بسلطنت او راضى شدند . وزير ، ايشان را خلعت داد و هرچيز كه از ابو السعادات ميخواست ، در حال ، ابو السعادات آن را حاضر مياورد . پس از آن وزير بر تخت نشسته ، كسى بسوى دختر ملك فرستاد كه به او بگويد خويشتن را آماده كن كه با تو ازدواج كنم . از آنكه ديرگاهى است مشتاق تو بودم . چون فرستاده نزد ملكه شد و پيغام بگزارد ، دختر ملك بگريست و كار ملك و شوهرش برو دشوار شد و كسى بسوى وزير فرستاده ، مهلت خواست تا ايام عده منقضى شود . وزير گفت : من عده نميدانم و به صيغه و كتاب ، حاجت ندارم . و ناچار در همين شب با تو ازدواج خواهم كرد . دخترك گفت : چون ترا شوق بدين پايه است ، باكى نيست . هرآنچه خواهى ، بكن . و اين سخن را دختر ملك از روى حيلت همىگفت . پس چون وزير ، جواب را بشنيد ، فرحناك شد و دلش بگشود . پس از آن امر كرد كه سفرهها بگستردند و بمردمان گفت : طعام خوريد كه اين وليمهء عيش من است و همىخواهم كه در اين شب با ملكه