مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
479
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
گرد آمده ، او را با كاسهء عدس نزد معروف آوردند . معروف سؤال كرد : اين كاسه چيست ؟ فلاح جواب داد : اين چاشت و اين جو ، عليق اسب تست . تو از من مؤاخذه مكن كه من ندانستم سلطان بدين مكان فرود آمده . و گرنه دو مرغ ذبح كرده ، او را ضيافت ميكردم . معروف گفت : سلطان بدين مكان نيامده . ولى من داماد سلطانم كه از او در خشم شده ، آمده بودم . او مملوكان از پى من فرستاده است و الحال همىخواهم كه بسوى شهر بازگردم . و تو نشناخته مرا مهمان كردى . ضيافت تو مرا مقبولست ، اگرچه كاسهء عدس باشد . من جز طعام تو طعام ديگر نخورم . آنگاه فرمود كاسهء عدس در ميان سفره بنهادند و از آن عدس به قدر كفايت بخورد . و اما فلاح ، خود را از طعامهاى گوناگون سير كرد . پس از آن معروف ، دست شسته ، كاسهء چوبين پر از زر كرد و بفلاح گفت : اين زرها به منزل خويش برسان و در شهر نزد من آى كه بر تو اكرام كنم . فلاح ، كاسهء چوبين پر از زر گرفته ، گاوها در پيش انداخته ، بسوى شهر براند . و او را گمان اين بود كه او داماد ملك است . و اما معروف آن شب را در آن مكان بماند . از بهر او دخترانى ماهروى از قبايل جنيان بياوردند كه در پيش معروف ، آلت طرب مينواختند و ميرقصيدند . تا اينكه بامداد شد . ناگاه گردى برخاست و از زير گرد ، هفتصد بار متاعهاى گرانبها با غلامان و مكاريان و عكامان برسيدند . و ابو السعادات به صورت مير قافله باسترى سوار بود و تخت روانى زرين كه پردههاى ديبا بر آن آويخته بودند ، در جلو داشت . چون ابو السعادات بخيمه رسيد ، از استر فرود آمد و زمين بوسيده ، گفت : اى خواجه ، حاجتها بتمامى برآورده شد . و در اين تخت روان ، حله است از جامههاى ملوك . تو آن حله دربر كن و بر اين تخت روان بنشين و ما را بهرچه خواهى ، امر كن . معروف گفت : اى ابو السعادات ، قصد من اينست كه كتابى بنويسم . تو آن كتاب را در شهر ختان الختن نزد عم من ، پادشاه برى . ابو السعادات گفت : هرچه فرمائى ، چنان كنم . آنگاه معروف ، كتابى نوشته ، بابو السعادات داد .