مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

473

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

پوشيده ، پنجاه هزار دينار با خويشتن بگير و سوار گشته ، بشهرى ديگر سفر كن كه آن شهر در فرمان پدر من نباشد . و در آن شهر بيع و شرى كن و بازرگانى پيش گير و كتابى نوشته ، از بريدى بسوى من بفرست تا بدانم كه در كدام شهرى . كه اگر چيزى بدست من افتد ، نزد تو بفرستم كه مال تو افزون شود . و اگر پدر من بميرد ، من خادمان بسوى تو فرستم تا ترا باكرام و احتشام نزد من آورند . و اگر تو و يا من مرديم ، در محشر به يكديگر خواهيم رسيد . و رأى صواب همين بود كه گفتم . و تا من و تو زنده و سلامتيم ، مكتوب از تو نخواهم بريد و مال فرستادن ترك نخواهم كرد . تو پيش از آن‌كه وزير برآيد ، برخيز و برو . آنگاه معروف برخاسته ، جامهء مملوكانه درپوشيده ، مير اصطبل را فرمود كه اسبى را از براى او زين برنهد . اسبى زين و لگام كرده ، حاضر آوردند . معروف ، ملكه را وداع كرده ، سحرگاهان بيرون شد و هركس او را ميديد ، گمان ميكرد كه مملوكى از مملوكان ملك است كه از پى كارى همىرود . پس چون بامداد شد ، پدر ملكه با وزير در خلوت نشسته ، كسى از پى ملكه بفرستادند . ملكه در پشت پرده حاضر شد . پدرش گفت : اى دختر ، در حق شوهر خود چه ميگوئى ؟ دختر جواب داد : خدا روى وزير سياه كند كه او همىخواست روى من در نزد شوهر خود سياه كند . ملك سؤال كرد : اين سخن را سبب چيست ؟ ملكه جواب داد كه : ديروز شوهرم نزد من آمد و پيش از آن كه من با او سخن بگويم ، خواجه‌سرائى كه فرج نام داشت ، بدرون آمد و كتابى در دست داشت . گفت كه ده مملوك در پاى منظرهء قصر ايستاده‌اند و اين كتاب را به من داده ، گفتند كه : دستهاى خواجهء ما معروف را ببوس و اين كتاب به او ده كه ما از جملهء مملوكان او هستيم كه در سر بارهاى او بوديم . و بما رسيد كه او دختر ملك را تزويج كرده ، ما آمديم كه او را از ماجرائى كه در راه بر ما رفته ، آگاه كنيم . من كتاب گرفته ، بخواندم . در آن كتاب ديدم كه : اين كتاب از پانصد تن مملوك است به حضرت خواجه معروف بازرگان . كه او بداند پس از آن‌كه او از ما جدا شد ، گروهى از عرب بمحاربهء ما بيرون آمدند و ايشان دو هزار سوار