مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
468
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
من برسد . از همهء اين مصارف باك ندارم . پس وزير نزد ملك بازگشت و او را از گفتهء معروف بازرگان بياگاهانيد . ملك گفت : در حالتى كه قصد او اين باشد ، تو چگونه ميگفتى كه او نصاب و كذابست ؟ وزير جواب داد : من اين سخن تا جان دارم ، خواهم گفت . ملك او را سرزنش كرده ، گفت : بزندگانى خودم سوگند كه اگر اين سخن را ترك نكنى ، ترا بكشم . تو الحال بسوى او بازگرد و او را نزد من آور . وزير بسوى معروف رفته ، او را نزد ملك آورد . ملك به او گفت : اى بازرگان ، اين عذرها بنه . كه مرا خزانه از زر و سيم مشحونست . تو كليدهاى خزانه بگير و بهر چيز كه محتاجى ، صرف كن و بهركس كه خواهى ، بده و فقيران را بپوشان و هرچه قصد كردهاى ، بكن . و دختر و كنيزكان را بر تو چيزى احتياج نيست تا بارهاى تو بيايد . پس از آنكه بارهاى تو برسد ، با زن و كنيزكان خود هرچه خواهى ، اكرام و ملاطفت كن و صداق دختر را نيز صبر كنيم تا بارهاى تو برسد . كه ميانهء من و تو جدائى نيست . پس از آن ملك ، شيخ الاسلام را به نوشتن كتاب دختر خويش امر كرد . شيخ الاسلام ، كتاب دختر ملك را بمعروف بازرگان بنوشت . ملك به كار عيش بپرداخت و آراستن شهر بفرمود . طبلهاى شادى فروكوفتند و سفرهها بگستردند و خداوندان ملاعبت از همهسوى گرد آمدند . اما معروف بازرگان بر كرسى بنشست . رقاصان و چنگيان و بازيگران پيش او ميآمدند . او خازن را بگفت : سيم و زر بياور . خازن ، بدره بدره زر و سيم بياورد . معروف ، مشتمشت ببازيگران و چنگيان و لعبتگران ميداد و به فقرا و مساكين احسان ميكرد و برهنگان ميپوشانيد و پيوسته خازن ، مال از خزينه بيرون ميآورد . وزير را دل از اين كار نزديك بود كه بشكافد . ولى ياراى سخن گفتن نداشت . و على مصرى از بذل آنهمه مال حيران بود . به او گفت : اى معروف ، مگر بس نبود اينكه مال بازرگانان تلف كردى ؟ اكنون مال ملك تلف ميكنى ؟ معروف گفت : ترا نشايد كه اين سخنان بگوئى . وقتى كه بارهاى من برسد ، چندين برابر اين مالها بملك دهم .