مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

458

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بعضى تكذيبش كرده ، استهزاء مىنمودند . پس در هنگامى كه ايشان به اين حالت بودند ، بازرگانى دررسيد كه باستر سوار بود و دو غلامك در دنبال داشت . مردمان را از سر او پراكنده كرد و گفت : اى مردم ، مگر شرم نداريد كه به اين مرد غريب جمع آمده ، او را استهزاء ميكنيد و بر او ميخنديد ؟ شما را با او چكار است ؟ پس بازرگان ، ايشان را از معروف پاره‌دوز پراكنده كرد و كس نتوانست بر وى جواب گويد . آنگاه بازرگان او را گرفته ، همىبرد تا بخانهء وسيع منقش داخل كرد و او را در جايگاه رفيع بنشاند و خادمان را فرمود صندوق گشوده ، از بهر او حلهء بازرگانان بدر آورده ، بر وى بپوشاندند . معروف ، مردى بود خوش‌سيما . چون حله بپوشيد ، مانند شاه‌بندر تجار شد . پس از آن بازرگان ، طعام خواسته ، خوانى مشحون بگونه‌گونه طعامها بنهادند . ايشان خورش به كار بردند . پس از آن بازرگان پرسيد : اى برادر ، نام تو چيست ؟ جواب داد : نام من معروف و شغل من پاره‌دوزيست . بازرگان پرسيد : از كدام شهرى ؟ جواب داد : از شهر مصرم . پرسيد كه : از كدام محلتى ؟ جواب داد : تو مگر مصر مىشناسى ؟ گفت : من از اهل مصرم . معروف گفت : مرا محلت ، درب الاحمر است . بازرگان پرسيد : در درب الاحمر ، كرا ميشناسى ؟ معروف جواب داد : فلان و فلان را ميشناسم . بازرگان پرسيد : آيا شيخ احمد را ميشناسى ؟ معروف جواب داد : او با من همسايهء ديوار به ديوار است . بازرگان پرسيد : او تندرست است يا نه ؟ معروف جواب داد : آرى . بازرگان پرسيد : او را اولاد چند است ؟ معروف گفت : او سه فرزند دارد . مصطفى و محمد و على . بازرگان پرسيد : پسران او چه كاره‌اند ؟ معروف جواب داد : اما مصطفى ، عالم و مدرس است . و اما محمد ، پدرش او را زن گرفت و زن ، پسرى زائيده است كه حسن نام دارد و خودش اكنون دكانى در پهلوى دكهء پدرش گشوده ، عطارى همىكند . و اما على با من رفيق بود و ما خردسال بوديم و پيوسته من و او با يكديگر بازى ميكرديم و خويشتن را به صورت اولاد نصارى كرده ، بكنيسه‌هاى آنها داخل ميشديم و كتابهاى نصارى