مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

453

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

آنگاه پنج رطل كتافه بسنجيد و با معروف گفت : در نزد من عسل نحل هست . مال من نيست . ولى مرا عسلى است گداخته كه بهتر از عسل نحل است . اگر با آن عسل باشد ، چه ضرر دارد ؟ معروف پاره‌دوز از شرمسارى بىزرى گفت : با همان عسل كه دارى ، بيالاى . پس آن مرد ، كتافه در روغن سرخ كرده ، با همان عسل بياميخت و چنان خوب شد كه شايستهء هديت ملوك بود . پس از آن با معروف پاره‌دوز گفت : بنان و پنير نيز حاجت دارى يا نه ؟ معروف جواب داد : آرى . پس آن مرد چهار درم نقد و نصف نان و پنير از بهر او شرى كرد و ده درم قيمة كتافه و عسل حساب كرده ، با معروف گفت : اى استاد ، بدان كه مرا پانزده درم و نيم وام بر ذمت تست . اكنون برو و با زن خويش بعيش و شادى بگذار و اين درم گرفته ، صرف گرمابه كن . و ترا دو روز يا سه روز مهلت دادم تا خداى تعالى به تو گشايشى دهد . پس معروف پاره‌دوز ، كتافهء عسل آميخته را با نان و پنير برداشته ، به آن مرد دعا كرد و با خاطر فرحناك ، آنها را بسوى خانه برد . در ساعتى كه او به خانه درآمد ، زن پرسيد : آيا كتافه و عسل آوردى يا نه ؟ معروف گفت : آرى . پس آنچه آورده بود ، در برابر زن بر زمين نهاد . زن به آنها نظاره كرد . ديد كتافه با عسل نحل نياميخته . با شوهر خود گفت : نگفتمت كه كتافه با عسل نحل بياور ؟ چگونه تو خلاف مقصود من بجا آوردى ، او را با عسل قصيب بياميختى ؟ معروف به او گفت : من اينها را به نسيه خريدم و قيمت نقد نداشتم . زن گفت : اين سخن باطل است . من اين كتافه نمىخورم مگر با عسل نحل . پس از آن غضبناك گشته ، آنها را برداشت و بر روى او بزد و با او گفت : اى پليدك ، برخيز و از براى من غير از اين بياور . آنگاه طپانچه بر روى شوهر زد . يكى از دندانهاى او كنده شد و خون بر سينهء او فروريخت . آن مرد در خشم شد و طپانچهء آهسته بر سر آن زن برد . در حال ، زن ، زنخدان او بگرفت و فرياد يا مسلمون بلند كرد . همسايگان داخل شدند و زنخدان او را از دست آن زن رها كردند و زن را ملامت نمودند و به او گفتند : ما همگى كتافه با عسل قصيب همىخوريم . اين