مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
444
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب نهصد و هشتاد و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، چون سعيده او را وداع كرده ، از پى كار خود رفت ، عبد اللّه بقيت شب را با برادران خود بعيش و شادى بروز آورد . چون بامداد شد ، ايشان را بگرمابه برده ، جامههاى فاخر بر ايشان بپوشانيد و از گرمابه به منزل بازگشتند . سفرهء طعام خواسته ، به خوردن بنشستند . چون خادمان ، برادران عبد اللّه را ديدند ، ايشان را بشناختند و بر ايشان سلام داده ، عبد اللّه را تهنيت و چشمروشنى گفتند . پس از آن عبد اللّه آنها را نزد خليفه برده ، آستان خليفه ببوسيد و دوام و عزت و نعمت او را دعا گفت . خليفه گفت : اى عبد اللّه ، مرا از ماجراى خويش آگاه كن . عبد اللّه گفت : ايها الخليفه ، خدا قدر و منزلت ترا بلند گرداند كه من چون برادران خود را به منزل خويش بردم ، باعتمادى كه به حكم خليفه داشتم ، زنجير از گردنهاى آنها برداشتم و با آنها در يك سفره طعام خوردم . خادمان از طعام خوردن من با آنها در عجب شدند و مرا خفيف العقل شمردند و ته ماندهء سفره را نخوردند . و با يكديگر در حق من سخن ميگفتند . من گفتگوى آنها ميشنيدم ولى پاسخ ندادم . از آنكه ايشان نميدانستند كه ايشان برادران منند . پس چون هنگام خواب شد ، خادمان را بازگردانيدم و همىخواستم كه بخوابم . ناگاه سعيده ، دختر ملك احمر ، خشمگين بيرون آمد . پس عبد اللّه حكايت سعيده و جواب پدر او را با خليفه حديث كرد و گفت : اينك برادران منند كه از صورت سگيت به صورت بشريت برآمدهاند . خليفه بديشان نگاه كرده ، ديد دو جوان قمرمنظرند . آنگاه خليفه با عبد اللّه گفت : خدا ترا پاداش نيكو دهد كه مرا از فايدهء چيزى كه من او را نميدانستم ، آگاه كردى . انشاء اللّه مادامى كه زنده هستم ، هرگز دوگانهء پيش از صبح را ترك نكنم . پس از آن خليفه ، برادران عبد اللّه را بكردارى كه از ايشان سر زده بود ، سرزنش كرد . ايشان معذرت خواستند . خليفه فرمود : با يكديگر مصافحه كنيد و