مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
44
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
اى مسرور ، بخانهء فلان وزير شو و زنى كه در آنجاست ، با فرزندان او و با عجوز به زودى نزد من آور . مسرور ، زمين بوسه داد ، بدر آمد و بخانهء حسن بصرى رفته ، در بكوفت . مادر حسن گفت : كيست ؟ مسرور گفت : خادم خليفه است . عجوز ، در بگشود . مسرور ، او را سلام داده . عجوز رد سلام كرده ، از حاجت مسرور سؤال نمود . مسرور گفت : سيده زبيده ، زن خليفه هرون الرشيد ، ترا با زن پسر تو و فرزندان او بسوى خويش خوانده . از آنكه زنان ، او را از حسن و جمال زن پسرت آگاه كردهاند . مادر حسن گفت : اى مسرور ، ما درين شهر غريبيم و پسر من درين شهر نيست و ما را به بيرون رفتن جواز نداده . مرا بيم از آنست كه حادثهء روى دهد و پسر من وقت آمدن ، خويشتن را بكشد . اى مسرور ، تو ما را به چيزى كه طاقت نداريم ، تكليف مكن . مسرور گفت : اى خاتون ، اگر ميدانستم كه شما را بيمى هست ، شما را برفتن تكليف نمىكردم . ولى قصد سيده زبيده اينست كه زن پسر ترا نظاره كند و به زودى او را بازگرداند . تو هرگز مخالفت مكن كه پشيمان شوى . مادر حسن ، مخالفت از حكم سيده نتوانست كرد . به خانه بازگشته ، دخترك را با فرزندان او بدر آورد و بر اثر مسرور هميرفتند تا بقصر خليفه رسيدند . مسرور ايشان را بقصر اندر برده ، در برابر سيده زبيده بداشت . ايشان زمين ببوسيدند و سيده را دعا گفتند . ولى دخترك نقاب برنداشته بود . سيده زبيده به او گفت : اى دخترك ، اگرچه رسم است كز آدمى روى نهان كند پرى ، و لكن روى خود بگشاى تا جمال تو ببينم . دخترك ، زمين ببوسيد و نقاب از روى چون آفتاب بركشيد . چون سيده زبيده او را بديد ، مدهوش ماند و هركس كه در قصر بود ، در حسن او خيره ماندند . پس از آن سيده زبيده برخاسته ، دخترك را در آغوش گرفت و بر تخت بنشاند و فرمود كه حلهء فاخر و عقد گرانقيمت از بهر او حاضر آورند . چون خواسته بياوردند ، سيده زبيده آنها را بملكه بپوشانيد و به او گفت : اى خاتون نيكوان و اى شمسهء خوبان ،