مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
439
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
پس چون بامداد شد ، بر خود هموار نكردم كه زنجير آهنين در گردن اينها نهم . نزد زرگر رفته ، زنجيرهاى زرين خواستم . زرگر ، زنجير زرين بساخت . من زنجيرها آورده ، در گردن ايشان بنهادم . چون شب برآمد ، ايشان را چنانچه سعيده سپرده بود ، بزدم . و اين حكايت در زمان خلافت مهدى 24 بود . من هديتهاى لايق از بهر خليفه فرستادم . خليفه ، نيابت بصره به من داد . و من هيچ شب آزردن اينها ترك نمىكردم تا اينكه شبى با خود گفتم : شايد سعيده را خشم فرونشسته باشد . پس آزردن ترك كردم . ناگاه سعيده را ديدم كه پديد آمد و مرا چنان زد كه هرگز الم آن فراموش نميشود . پس از آن ، زدن ايشان هرگز ترك نكردم و دوازده سال كار من همين است كه هرشب آنها را بيازارم . پس از آن اشك از چشمان ايشان پاك كرده ، خاطر ايشان را بدست آورم و معذرت گويم و طعام و آب همىدهم . ولى كسى از قضيت ايشان آگاه نبود تا اينكه تو ابو اسحق نديم را از بهر خراج بسوى من فرستادى و او از اين راز آگاه گشته ، ترا از اين كار بياگاهانيد . چون تو مرا بپيشگاه خلافت خواستى ، فرمانبردارى را بسنجيده ، سگان با خود بياوردم . مرا حكايت همين بود ، و السلم . خليفه از شنيدن اين حكايت در عجب شد و با عبد اللّه گفت : آيا تو از كردارى كه برادرانت با تو كردهاند ، درگذشتهاى و بر ايشان بخشودهاى يا نه ؟ عبد اللّه گفت : ايها الخليفه ، خدا از ايشان درگذرد و در دنيا و آخرت بر ايشان ببخشايد . اكنون من ببخشايش ايشان محتاجم كه دوازده سال است من ايشان را همىرنجانم . آنگاه خليفه گفت : اى عبد اللّه ، من انشاء اللّه در خلاصى ايشان مىكوشم و ايشان را به صورت بشريت بازگردانم و در ميان شما صلح دهم . كه چنانچه تو بر ايشان بخشيدى ، ايشان نيز از تو درگذرند . اكنون تو اينها را برداشته ، به منزل رو و امشب آزردن ايشان ترك كن كه فردا كارها خوب شود . عبد اللّه گفت : اى خليفه ، بزندگانى تو سوگند اگر يك شب من اينها را نزنم ، سعيده بسوى من آيد و مرا بجاى اينها بيازارد . و مرا تنى كه تحمل ضربت او كند ، نيست . خليفه گفت : تو بيم مدار كه من مكتوبى به خط خويش بنويسم . چون