مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
434
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
آنچه من آوردهام ، همهء ما را كافى است . پس من آن مالى كه آورده بودم ، در ميان خود و برادران و رئيس كشتى قسمت كردم و خادمان كشتى را نيز بىنصيب نگذاشتم . همگى فرحناك گشته ، مرا دعا كردند و بر آنچه داده بودم ، راضى شدند ، مگر برادران من كه حالت ايشان دگرگون شد . من حالت ايشان ملاحظه كرده ، بايشان گفتم : گمان دارم كه بر آنچه دادهام ، قانع نيستيد ؟ و لكن من و شما از هم جدا نيستيم . آنچه مرا هست ، از شما است . اگر من بميرم ، جز شما وارثى ندارم . پس ايشان را دلجوئى كردم و دخترك را در خزانهء كشتى جاى دادم و خوردنى از بهر او فرستاده ، خود با برادران بحديث نشستم . ايشان گفتند : اى برادر ، اين دختر بديع الجمال را چه خواهى كرد ؟ گفتم : قصد من اينست كه او را به خود تزويج كنم . يكى از ايشان گفت : اى برادر ، اين دختر بسى شمايل نيكو دارد . مرا خاطر بمحبت او مفتون گشته . همىخواهم كه او را به من دهى . پس از آن ديگرى گفت : من نيز بدينسان هستم . او را به من تزويج كن . من بايشان گفتم : اى برادران ، او از من عهد گرفته و پيمان بسته كه من او را به خود تزويج كنم . اگر من او را بشما دهم ، پيمانشكن خواهم بود و او آزردهخاطر خواهد شد . و اينكه گفتيد ما او را دوست ميداريم و به او متعلق گشتهايم ، مرا محبت بر وى از شما افزونتر است . محالست كه من او را بشما دهم . و لكن چون به شهر بصره برسيم ، دو دختر از دختران اشراف بصره ، شما را خواستگارى كنم و مهر ايشان از مال خود داده ، بكابين شما بياورم و عيشى بزرگ از بهر شما و خود برپا كنم . و هرسه برادر در يك شب عروسى كنيم . شما از اين دختر چشم بپوشيد . كه اين نصيبهء منست . پس ايشان سخن نگفتند . گمان كردم كه بسخن من راضى شدند . پس از آن بسوى بصره روان گشتيم . و در هنگام چاشت و شام خوردن ، از بهر دخترك مىفرستادم و او از خزانهء كشتى بيرون نمىآمد و من با برادران بفراز غليون مىخفتيم . تا چهل روز بدين حالت بوديم تا اينكه شهر بصره نمودار شد و ما را فرح روى داد . و من از برادران ايمن بودم كه جز پروردگار ، كسى غيب نميداند .