مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
429
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
دانستى ؟ و گناه مردمان اين شهر چه بود كه سنگ شدهاند ؟ و چگونه تو تنها در اين شهر هستى ؟ آن ماهروى جواب داد : اى عبد اللّه ، بنشين تا من خبر مردمان اين شهر با تو شرح دهم . پس من در پهلوى او بنشستم . گفت : اى عبد اللّه ، بدان كه من دختر پادشاه اين شهرم و پدر من همان بود كه بر تختش ديدى . و آنان كه در گرد او هستند ، بزرگان دولت و اعيان مملكت او بودند . و پدر من حشمتى افزون و سپاهى بيشمار داشت و بهزارهزار و يك صد و بيست هزار لشگر حكمفرمائى ميكرد و بيست و چهار هزار خداوندان مناصب در خدمت او بودند و هزار شهر بجز قرى و قلاع و ضياع در زير حكم داشت . و هزار تن از امراى عرب كه هراميرى بر بيست هزار سوار حكم داشتند ، در طاعت او بودند . و مال ذخيره و گوهرها و نگينهاى قيمتى چندان داشت كه چشمى نديده و گوشى نشنيده است . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و هشتاد و سوم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، دختر پادشاه مدينة الاحجار گفت : اى عبد اللّه ، پدر من بملوك غلبه ميكرد و شجاعان را در صف قتال هلاك مىكرد و پادشاهان باسطوت از او بيم و هراس داشتند . ولى كافر بود و پرستش اصنام ميكرد و همهء سپاه او بتپرست بودند . اتفاقا روزى از روزها بر كسى مملكت نشسته ، اكابر دولتش در برابر ايستاده بودند كه ناگاه شخصى داخل شد و ديوان از پرتو روى او روشن گشت . پدر من بر وى نظاره كرد . ديد كه جامهء سبز پوشيده و نور رويش تتق بسته و او مرديست باهيبت و وقار . با پدر من گفت : اى پليد ، تا كى بپرستش اصنام مغرورى و تا چند به خداى يگانه پرستش نميكنى ؟ بگو اشهد ان لا إله الا اللّه و اشهد ان محمدا رسول اللّه . پدرم گفت : تو كيستى كه اين سخن همىگوئيد ؟ مگر نميترسى كه اصنام بر تو خشم گيرند ؟ آن شخص گفت :