مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
427
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بضاعتهاى گرانقيمت ، بعضى را بدست گرفته ، ميساختند و بعضى را در قفس گذاشته بودند . ايها الخليفه ، چون آنها را ديدم ، آنچه زر با خود داشتم ، بينداختم و از آن زرينهها برداشتم . و از آنجا ببازار گوهريان شدم . ايشان را در دكههاى خويشتن نشسته يافتم و در پيش هركدام از ايشان قفسى پر از گوهرها و نگينهاى گرانقيمت از قبيل الماس و زمرد و لعل ديدم و خداوند دكانها سنگ بودند . آنگاه زرينهها انداخته ، از گوهرها و نگينها آنچه مىتوانستم ، برداشتم و بحسرت و ندامت اندر بودم كه چرا برادران خود را نياوردم كه از اين گوهرها هرچه ميتوانستند ، بردارند . پس از آن از بازار گوهريان گذشته ، بدرى بزرگ منقش رسيدم كه با بهترين زينتها مزين بود و در آن در ، مصطبهها بود كه در آن مصطبهها خادمان و لشگريان و اميران و سرهنگان نشسته و جامههاى فاخر دربر داشتند و همگى سنگ بودند . دست بيكى از ايشان بنهادم . جامهء او چون تار عنكبوت از هم بپاشيد . چون از آنجا بدرون رفتم ، قصرى ديدم كه بدان خوبى ، قصر نديده بودم . و در آن قصر ، ديوانى ديدم كه اميران و وزيران و اعيان دولت در آنجا بكرسيها نشسته و همگى سنگ بودند . و در آنجا كرسى از زر سرخ ديدم كه با در و گوهر مرصع بود و شخصى با جامهء ملوكانه بر آن كرسى نشسته و تاجى بگونهگونه لئالى درخشان قيمتى بر سر داشت . ولى آن شخص ، خودش سنگ بود . پس از آن از ديوان بحرمسراى او رفته ، زنان ماهروى را ديدم كه بكرسيها نشستهاند . و كرسى زرين مرصع بگوهرها ديدم كه ملكه بر آن كرسى نشسته ، تاجى مكلل بگوهرهاى گرانبها بر سر دارد و خواجهسرايان ، دست بر سينه ايستاده ، گويا كه منتظر فرمانند . و در آن سرا نقشهاى زرين و فرشهاى رنگين و ظرفهاى بلورين چندان بود كه عقل از نظارگيان ميربود . ايها الخليفه ، من آنچه مال با خود داشتم ، بينداختم و از گوهرها و نگينها كه هريكى از آنها با گنج خسروى برابر بود ، برداشتم و حيران بودم كه كدامين بردارم و كدامين بگذارم . پس از آن درى كوچك ديدم . گشوده و درون در ، نردبانى يافتم . از در