مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
411
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
گفت : ترا لوجه اللّه آزاد كردم . دخترك در پيش او سجده برده ، زمين ببوسيد . خليفه جواب داد : عود بگير و چيزى مناسب كنيزكى كه من دلبستهء اويم ، بخوان . كه همهء مردم رضاى مرا طالبند ولى من رضاى او را طالبم . پس دخترك ، عود گرفته ، اين دوبيتى برخواند : آن بت كه قمر بحسن شرمندهء او * خورشيد منست روى تابندهء او عالم همه بندهء منند از دل و جان * من از دل و از جان شدهام بندهء او خليفه را طرب روى داد و بدخترك گفت : عود بگير و شعرى بخوان كه متضمن شرح حال من و دو تن كنيزكان من باشد كه زمام اختيار من در دست ايشان است و خواب از من بردهاند . در حال ، دخترك عود گرفته ، با نغمهء دلاويز ، اين دوبيتى برخواند : از بهر خدا مرا بدارى معذور * گر من بدلى دو عشق را سازم سور يك دل به دو انديشه كند مهر دو حور * يك تن به دو سايه خيزد از عكس دو نور چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و هفتاد و ششم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، خليفه از موافقت اين شعر با حالت خود در عجب شد و بدينسبب به صلح كردن كنيزى كه از وى دورى كرده بود ، مايل شد . پس از آن از حجره بيرون رفته ، قصد حجرهء همان كنيزك كرد . يكى از كنيزكان سبقت گرفته ، او را بقدوم خليفه بشارت داد . او نيز باستقبال خليفه بشتافت و قدمهاى او ببوسيد و با خليفه ، در صلح بگشودند . ايشان را كار بدينجا رسيد . و اما شجرة الدر فرحناك بسوى من آمده ، گفت : من از بركت قدوم مبارك تو آزاد گشتم و اميدوارم كه خداى تعالى در تدبيرى كه من كردهام ، به من يارى