مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

408

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ابو الحسن صيرفى نيستى ؟ گفتم : آرى همانم . پرسيد : اگر همانى و دزد نيستى ، جان درخواهى برد . و گرنه هلاك خواهى شد . و اگر ابو الحسن خراسانى هستى ، ايمن باش كه بر تو باكى نيست . از آن‌كه تو يار خواهر من ، شجرة الدر هستى و او از ياد تو بيرون نميرود . و او ما را باخبر كرده كه چگونه مال از تو گرفته است . با وجود اين تو دگرگون نگشته و او را در دل ، آتش عشق ، فزونتر از آنست كه در دل تست ، و لكن بازگو چگونه بدين مكان آمدى ؟ آيا بفرمان او آمدهء يا بى فرمان او خود را به هلاكت انداختهء ؟ و قصد تو از وصال او چيست ؟ گفتم : به خدا سوگند اى خاتون ، من خود ، خويشتن بورطه انداختم و قصد من از وصل او جز ديدن و حديث او شنيدن ، چيزى نيست و خدا گواه منست كه هرگز خيال خيانتى با او نكرده‌ام . دخترك جواب داد : چون نيت تو اين بود ، خداى تعالى ترا نجات داد و مهر ترا در دل من بينداخت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و هفتاد و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، دخترك گفت : خداى تعالى ترا نجات داد و مهر ترا در دل من بينداخت . پس از آن با كنيزك خود گفت : نزد شجرة الدر شو و به او بگو كه خواهرت بر تو سلام مىرساند و ترا امشب نزد خود ميخواند . كنيزك بسوى او رفته ، بازگشت و جواب داد : خداى تعالى از زندگانى تو مرا تمتع دهد و مرا فداى تو گرداند . اگر مرا جز اين وقت ميخواندى ، مجال توقف نداشتم . و لكن امشب صداع بر من چيره گشته . آن دخترك بكنيز گفت : بسوى او بازگرد و به او بگو ناچار بايدت آمد كه با تو مرا سخنى هست . آنگاه كنيزك بسوى او روان شد . پس از ساعتى آن پرىروى بازآمد و او را عارض مانند شب چهارده ، پرتو همىداد . خواهر او پيش رفته ، او را در آغوش گرفت و من در پستوى بودم . به من گفت : اى ابو الحسن ، بدر آى و محبوبهء خود را ببين . ايها الخليفه ، من در حال