مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
372
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
ترا بابو الحسن عمانى دلالت كنم . غلام در پاى من افتاد و مرا سوگند داد . من گفتم : بنزد شيخ شو و او را بشارت گوى كه ابو الحسن عمانى بر در ايستاده است . آن غلام بسرعت برفت . پس از ساعتى با شيخ طاهر بن علا بازآمد . چون شيخ مرا بديد ، بخانهء خود بازگشت و آن مرد را ده هزار دينار زر داده ، او را بازگردانيد . آن مرد به من دعا گفته ، برفت . آن شيخ بيرون آمده ، مرا در آغوش گرفت و بگريست و پرسيد : در اين مدت غيبت در كجا بودى ؟ كه كنيز را از دورى تو كار به هلاكت كشيد . پس مرا با خويش به خانه اندر برد . آنگاه سجدهء شكر بجا آورد و گفت : حمد خداى را كه مرا از ملاقات خود مسرور ساختى . پس از آن نزد كنيز رفته ، گفت : اى دختر ، خدا ترا از اين رنجورى خلاصى داد . دختر گفت : اى شيخ ، من تا روى ابو الحسن نبينم ، از رنجورى خلاص نخواهم شد . شيخ پرسيد : اى دختر ، اگر لقمهء طعام خورى و بگرمابه اندر شوى ، ترا با او جمع آورم . دخترك پرسيد : آيا اين سخن راست گفتى ؟ شيخ جواب داد : به خدا سوگند جز راستى سخن نگفتم . دختر گفت : اگر روى او را ببينم ، حاجت به چيز خوردن نباشد . آنگاه شيخ با غلامك گفت : ابو الحسن را حاضر آور . من با غلام به خانه داخل شدم . چون دخترك مرا بديد ، بى خود گشت . چون به خود آمد ، اين بيت برخواند : در نااميدى بسى اميد است * پايان شب سيه سپيد است پس از آن درست بنشست و گفت : اى خواجه ، به خدا سوگند گمان نداشتم كه روى ترا ببينم . پس از آن بگريست و گفت : اى ابو الحسن ، اكنون بخورم ، بنوشم . در حال ، طعام و شربت حاضر آوردند . او بخورد و بنوشيد تا اينكه حالتش بهتر شد و به حال خويشتن بازگشت . پس از آن شيخ ، قاضى و گواهان را حاضر آورده ، او را به من تزويج كرد و وليمهاى بزرگ داد . آن جوان چون بدينجا رسانيد ، از نزد خليفه برخاسته ، بدرون شد . پسرى بديع الجمال با خويشتن بازآورد و به آن پسر گفت : در پيش خليفهء زمين بوسه ده .