مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
370
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
را گواه گرفت . پس از آن روى به من كرده ، گفت : اى مسكين ، اگر بيع نميگذراندى و ساعتى پايدارى ميكردى ، من تا بهزارهزار دينار قيمت او را ميافزودم . ايها الخليفه ، من چون سخن او بشنيدم ، خون روى من برفت و زردى بر روى من چيره شد و اين زردى كه در روى من همىبينى ، از آن روز است . پس من به آن مرد گفتم كه : سبب هزارهزار دادنت چيست و اين تعويذ را منفعت كدام است ؟ آن مرد گفت : بدان كه پادشاه هند ، دخترى دارد كه خوبروتر از او كسى نديده . و او را جنون عارض گشته بود . پادشاه ، تمامت طبيبان و كاهنان خداوندان علم را حاضر آورد . هيچكس ناخوشى او نتوانست برداشت . من در مجلس حاضر بودم . گفتم : اى ملك ، من مردى را مىشناسم كه سعد اللّه بابلى نام دارد و در روى زمين از او داناتر نيست . اگر اين راى ، ملك صواب بيند ، مرا بسوى او فرستد . ملك جواب داد : بسوى او شو . من گفتم : قطعهء عقيق از بهر من حاضر آوريد . در حال ، قطعهء عقيق بزرگ حاضر آوردند ، با صد دينار و هديتهاى گرانمايه . من آنها را گرفته ، روى به شهر بابل نهادم و از شيخ جويان شدم . مرا بشيخ دلالت كردند . من يك هزار دينار با هديتها بشيخ دادم . شيخ آنها را از من بگرفت و قطعهء عقيق از من بخواست و حجارى حاضر آورد و اين تعويذ بساخت . و شيخ هفت ماه در ستارگان همىنگريست تا اينكه وقتى از براى نوشتن اين خطها برگزيد و در آنوقت اين طلسمها كه درو مىبينى ، نقش كرد . من او را بنزد ملك هند آوردم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و پنجاه و دوم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، چون او را به دختر آويختند ، در حال دختر به عافيت اندر شد . و او را با چهار زنجير بسته بودند و هرشب چهار تن كنيزكان در