مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
37
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
ايستاده بودند . چون ابيات بشنيدند ، با ملكه گفتند : اى دختر ملك ، تو ما را ملامت ميكردى . آيا ديدى كه اين آدمىزاد در عشق تو چگونه شعر خواند و بچهسان مدحت گفت ؟ خاطر ملكه ازين سخن بگشود . پس از آن حسن تا چهل روز با ملكه در عيش و نوش بسر ميبرد . و دختركان هرروز از براى او عيشى تازه برپا ميكردند و هديتها و تحفهها از بهر او ميآوردند . ملكه نيز پس از چهل روز ، پيوندان خود فراموش كرد و بصحبت ايشان مايل شد . تا اينكه حسن شبى از شبها خفته بود . مادر خود را در خواب ديد كه از بهر او محزونست ، تنش نزار و گونهاش زرد گرديده . چون حسن را ديد ، گفت : اى فرزند ، چگونه در دنيا خوش همىگذارى و مرا فراموش ميكنى ؟ به حالت من نظر كن كه پس از تو حالت من چون گشته . من هرگز ترا فراموش نكنم و تا هنگام مرگ از ياد تو بيرون نروم و از بهر تو در نزد خود ، صورت قبرى ساختهام كه هرگز ترا فراموش نكنم . اى فرزند ، آيا من زنده خواهم ماند كه بار ديگر ترا ببينم ؟ آنگاه حسن از خواب بيدار شد و سرشك از ديده هميريخت و محزون و اندوهناك بود تا بامداد شد . دختركان بنزد حسن آمده ، او را سلام دادند و به عادت معهود بلهو و لعب بنشستند . حسن چشم بسوى ايشان برنكرد و از غايت اندوه ، سخن نگفت . دختركان ، حالت حسن را از ملكه بازپرسيدند . ملكه گفت : نميدانم كه او را چه روى داده ؟ دختركان گفتند : تو حالت او بازپرس . ملكه پيش رفته ، گفت : اى خواجه ، ترا چه روى داده ؟ حسن آهى بركشيده ، گريان شد و خوابى كه ديده بود ، با ملكه بازگفت و اين دو بيت برخواند : بعزت اندر اگر صد هزار سيم و زر است * هنوز هموطن خويش و بيت احزان به اگرچه نرگستانها ز سيم و زر سازند * براى نرگس هم خاك نرگستان به ملكه گفتهء او با دختران حديث كرد . چون دختركان شعر او بشنيدند ، به حالت او رحمت آورده ، با حسن گفتند : اكنون كه تو قصد زيارت مادر دارى ، ما را منع تو نشايد . و چندانكه توانيم ، ترا يارى كنيم . و لكن بايد از ما نبرى و ما را