مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

358

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

مىكردند . عبد اللّه گفت : اى برادر ، مرا آوردى كه مضحكه زن و فرزندان خود كنى ؟ چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و چهل و ششم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، عبد اللّه بحرى گفت : اى برادر ، ببخشاى . كه در نزد ما كسى يافت نمىشود كه دم نداشته باشد . اگر كسى بىدم يافت شود ، سلطان ، او را از بهر مضحكه نگاهدارد . و لكن اى برادر ، تو از كردار زن و فرزند ملول مباش كه ايشان ناقص العقول هستند . پس از آن عبد اللّه بحرى بانگ بزن و فرزندان خود زد كه : خاموش باشيد . ايشان بترسيدند و ساكت شدند . و بحرى از برى دلجوئى همىكرد كه نگاه ده تن خادمان غلاظ و شداد پديد گشتند و گفتند : اى عبد اللّه ، ملك شنيده است كه در نزد تو كسى از برّيان هست كه دم ندارد . عبد اللّه گفت : آرى . همين مرد است كه مهمان منست . اكنون همىخواهم كه بسوى خشكى بازش گردانم . گفتند : ما بىاو نزد سلطان نتوانيم رفت . اگر تو را جوابى هست ، برخيز ، و با ما نزد ملك شو . آنچه بما ميگوئى ، به او بگو . عبد اللّه بحرى ببرى گفت : اى برادر ، فرمان ملك را مخالفت نتوانم كرد . تو با من نزد ملك بيا كه من انشاء اللّه در خلاصى تو بكوشم . و تو هيچ هراس مكن كه اگر ترا ببيند ، خواهد دانست كه تو در خشكى پرورش يافته‌اى و برى هستى . او ترا گرامى داشته ، بسوى خشكى بازگرداند . عبد اللّه برى گفت : راى ، راى تست . من توكل به خدا دارم . پس ايشان نزد ملك برفتند و ملك چون او را بديد ، بخنديد و او را سلام داد و هركس كه در نزد ملك بود ، بر وى ميخنديدند كه چگونه او دم ندارد . آنگاه عبد اللّه بحرى پيش رفته ، ملك را از حالت او آگاه كرد و گفت : اين از برّيان و با من رفيق است و اين در آب زندگانى نتواند كرد و گوشت ماهى ناپخته