مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
356
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
رسول عليه السلام تزويج نكنند ؟ گفت : ما همه يك ملت نيستيم . در ميان ما مسلمان و نصارى و يهود هستند . مسلمانان بسنت رسول عليه السلام تزويج كنند . برى گفت : شما برهنهايد و در نزد شما بيع و شرى نيست . در مهر زنان چه ميدهيد ؟ آيا گوهر و لؤلؤ ميدهيد ؟ بحرى گفت : در نزد ما گوهرها و معدنيات سنگ هستند و قيمت ندارند . ولى هركس كه تزويج كند ، چيزى از اصناف ماهيان را معين گرداند كه هزار يا دو هزار يا هرچه بر وى اتفاق كنند ، صيد نمايد . كه اهل عيش ، ماهيان را بجاى وليمه بخورند . برى گفت : اگر كسى زنا كند ، او را حال چگونه گردد ؟ بحرى گفت : اگر زن باشد ، او را از شهر بيرون كرده ، به شهر زنان فرستند . و اگر آبستن باشد ، او را ميگذارند تا بزايند . اگر دختر بزايد ، او را با مادرش از شهر بيرون كنند و او را زانيه بنت زانيه نامند . و اگر مولود پسر باشد ، او را نزد پادشاه دريا برند . سلطان ، او را بكشد . عبد اللّه برى را اين كارها عجب آمد . و عبد اللّه بحرى ، او را شهر به شهر همىگردانيد تا اينكه بهشتاد شهر تفرج كرد و مردمان هيچ شهر باهل شهرى ديگر شبيه نبودند . برى گفت : اى برادر ، در دريا شهرى ديگر مانده يا نه ؟ بحرى گفت : تو از شهرها و عجايب آنها چه ديدهاى ؟ من ترا جز سرزمين خودمان بجاى ديگر نبردم . بپيغمبر رؤف سوگند كه اگر هزار سال ، ترا در هرروز بهزار شهر برده ، در هرشهر ، هزار عجايب به تو بنمايم ، يك قيراط از بيست و چهار قيراط شهرهاى دريا و اعجوبهاى آنها نتوانم نمود . برى گفت : اى برادر ، چون چنين است ، آنچه تفرج كردهايم ، بس است . كه من از ماهى خوردن آزرده شدهام و اكنون هشتاد روز است كه در صحبت تو هستم و در صباح و مسا چيزى جز ماهى ناپخته نمىخورم . بحرى گفت : شما خود چگونه مىخوريد ؟ برى گفت : ما او را در آتش بريان كنيم و در روغنش بپزيم . بحرى گفت : ما آتش از كجا آوريم و روغن از كجا يابيم ؟ برى گفت : اى برادر ، مرا بشهرهاى بسيار بردى ولى به شهر خويش نبردى . بحرى گفت : ما را شهر بساحل نزديكست . من نخست ترا بدين شهرها آوردم كه در شهرهاى دريا تفرج كنى . عبد اللّه برى