مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

354

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

كشنده است . در هرمكانى كه آدميزاد باشد ، اگر در آن مكان يكصد يا دويست يا بيشتر از آن ماهيان باشند و آواز بنى آدم بشنوند ، همگى در همان ساعت بميرند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و چهل و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، عبد اللّه برى گفت : توكلت على اللّه . پس جامهء خود بركند و در ساحل در زير خاك كرده ، تن خود از فرق تا قدم به آن روغن چرب كرد و در آب فروشد و چشمان خود بگشود . آب بر وى زيان نرسانيد . آنگاه به چپ و راست برفت و هروقت ميخواست بالا ميآمد و هروقت ميخواست در ته آب ميشد و آب دريا را ميديد كه مانند خيمه برافراشته . عبد اللّه بحرى پرسيد : اى برادر ، چه مىبينى ؟ جواب داد : ترا سخن راست بوده است . آب بر من زيان نميرساند . عبد اللّه بحرى گفت : از پى من بيا . عبد اللّه برى از پى او روان شد و از مكانى بمكانى همىرفتند و او در پس‌وپيش و چپ و راست خويش ، ماهيان گوناگون تفرج ميكرد كه پارهء بزرگ و پارهء خورد بودند . و در آب ، چيزى چون گاوميش و چيزى مانند گاو و چيزى مانند سگان بود و چيزى ديگر بود كه بآدميان مىمانست . و هرصنفى از آن‌ها چون عبد اللّه برى را ميديدند ، مىگريختند . عبد اللّه برى گفت : اى برادر ، چونست كه همهء صنف حيوانات ، چون مرا مىبينند ، مىگريزند ؟ عبد اللّه بحرى ميگفت : اى برادر ، از بيم تو گريزانند . از آن‌كه هرچه خداى تعالى آفريده ، از آدمى هراس كنند . و پيوسته عبد اللّه بعجايب دريا تفرج ميكرد تا اينكه بكوهى بلند برسيدند . عبد اللّه برى بسوى آن كوه همىرفت كه ناگاه صيحهء بزرگ بشنيد . نگاه كرده ، چيزى بزرگ سياه به مقدار شتر يا بزرگتر بديد كه از كوه بسوى او فرود مىآيد و فرياد همىزند . عبد اللّه برى گفت : اى برادر ، اين چيست ؟ بحرى گفت : اين