مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
344
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بشمرد و گفت : اينها را گوشت خريده ، طبخ كن و ده درم را فردا از بهر من ماهى بياور و اگر فردا نيز چيزى پديد نياورى ، باز نزد من آى و نان و درم از من بستان . و من صبر كنم تا ترا گشايشى روى دهد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و چهل و يكم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، صياد گفت : خدا ترا پاداش نيكو دهد . پس از آن نان برداشته ، با درمها گوشت بخريد و بخانهء خويش درآمد . فرزندان خود را ديد كه از گرسنگى گريانند و مادر ايشان دلجوئى همىكند و بايشان مىگويد كه : همين ساعت پدر شما بازآيد و خوردنى از بهر شما بياورد . پس چون صياد وارد خانه شد ، نان و مطبوخ بگذاشت . خوردنى بخوردند . آنگاه عبد اللّه زن خود را از آنچه روى داده بود ، آگاه كرد . زن گفت : خداى تعالى كريمست . روز ديگر صياد دام برداشته ، از خانه بيرون شد و مىگفت : بارخدايا مسئلت من اينست كه امروز چيزى به من برسانى كه در نزد خباز ، روسفيد شوم . چون به دريا رسيد ، دام در دريا افكنده ، خالى همىكشيد و تا هنگام شام ، كار او همين بود . ولى چيزى پديد نياورد . با اندوهى بزرگ بازگشت و راه خانه او از دكان خباز بود . با خود گفت : از كجا بخانهء خود روم كه خباز مرا نبيند ؟ چون بدكان خباز رسيد ، ازدحام مردم بديد و از خجلت خباز ، گام بسرعت برميداشت كه خباز او را نبيند . ناگاه خباز چشم بركرده ، او را بديد و بانگ زد كه : اى صياد ، بيا و نان و درم بستان . صياد گفت : از تو شرم همىدارم كه امروز ماهى صيد نكردهام . خباز گفت : از من شرم مدار . نگفتمت كه ترا مهلت دهم تا گشايش بر تو روى دهد ؟ پس از آن خباز ، پنج درم نان و پنج درم نقره به دو داد . و صياد به خانه بازآمد و زن خود را از چگونگى آگاه كرد . زن جواب داد : خدا كريم است . انشاء اللّه گشايشى روى دهد و دين خباز ادا كنى .