مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
327
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
احسان كردهام . اگر او مرا ببيند ، گرامى خواهد داشت و پاداش نيكوئيهاى من بخواهد داد . آنگاه ابو صبر بدر مصبغه رفته ، ابو قير را ديد كه در مصبغهء بلند نشسته و حلهء ملوك دربر دارد و چهار غلام و چهار مملوك حريرپوش در برابر او ايستادهاند و ده تن عمله بصباغت مشغولند و او خود مانند وزيران تكيه كرده و نشسته است . ابو صبر در مقابل او بايستاد و گمانش اين بود كه اگر ابو قير او را ببيند ، فرحناك خواهد شد و او را سلام داده ، اكرامش خواهد كرد و دل او را بدست خواهد آورد . چون ابو قير را چشم بر وى افتاد ، بانگ بر وى زد كه : اى پليدك ، چند بار با تو گفتم كه در اينجا مايست . اى دزد ، مگر قصد تو اين است كه مرا در نزد مردم رسوا كنى ؟ پس بانگ بر ملازمان زد كه : اين را بگيريد . غلامان از پى او دويده ، او را بگرفتند و خود برخاسته ، عصا بگرفت و گفت او را برگرداندند . صد عصا بر شكمش زد و گفت : اى پليدك دزد ، اگر بار ديگر ترا بر در مصبغه ببينم ، در حال ترا نزد ملك فرستم تا ترا بوالى سپارد كه سر ترا از تن جدا كند . آنگاه ابو صبر با خاطرى گداخته از نزد او بيرون رفت . حاضران بابو قير گفتند : اين مرد چه كار كرده كه مستوجب عقوبت آمد ؟ ابو قير گفت : او دزد است كه متاع مردم همىدزدد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و سى و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، ابو قير گفت : اين دزد است . مال مردم همىدزدد و بارها متاع از من دزديده . من از وى درگذشتهام و قيمت متاع مردم ، غرامت كشيدهام و او را بخوشى نهى كردهام . چون او نهى من نپذيرفت ، او را بيازردم . و اگر بار ديگر بدين مكان آيد ، نزد سلطانش فرستم تا او را بكشد تا مردم از وى براحت اندر باشند .