مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

311

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

خطاب نيكو كرد و باختصار بكوشيد و ادب رئيس و فرستادگان ديگر را بيان كرد . چون كتاب بانجام رسانيد ، بر ملك عرضه داشت . پس از آن ملك ، كتاب را مهر كرده ، برئيس سواران داد و او را بازگردانيد و جمعى از لشكر خود با ايشان بفرستاد كه ايشان را بنواحى بلاد خويشتن برسانند . رئيس با سواران هميرفتند تا نزد ملك برسيدند و هديتها بگذاردند و كتاب بدادند و از آنچه ديده بودند ، ملك را باخبر كردند . ملك را فرحى سخت روى داد و رئيس را بنواخت . او را كار بدينجا رسيد . و اما ملك وردخان از طريق ناصواب بازگشت و توبه كرد و زنان را ترك نمود و باصلاح مملكت بپرداخت و وزارت بپسر شماس بسپرد . رعيت شادمان شدند و بيم ايشان برفت و از عدل و انصاف ملك خرسند گشتند و ملك و وزير را دعا گفتند . پس از آن ملك با وزير گفت : ترا راى در انتظام مملكت و اصلاح رعيت كه به حالت نخستين بازگردند ، چيست ؟ گفت : اى ملك ، دل از معصيتها پاك كن و از لهو و اشتغال بزنان درگذر و بيخ معصيت از دل خود بركن . ملك پرسيد : بيخ معصيت كدام است ؟ وزير جواب داد : آن پيروى زنانست و پذيرفتن سخن ايشان . زيرا كه محبت زنان ، عقول را تغيير دهد و طباع سليمه را فاسد گرداند و سخن مرا گواه و دلايل روشن است كه اگر تو در آنها تفكر كنى ، از سخنان من بىنياز شوى . پس تو خاطر به ياد زنان مشغول مكن و مهر ايشان از دل بركن . كه خداى تعالى به پيغمبر خود ، موسى فرموده كه : از زنان بپرهيز . و يكى از ملوك بپسر خود گفته : اى فرزند ، چون پس از من در مملكت قرار گيرى ، بزنان بسيار مايل مباش كه گمراه شوى و راى تو فاسد گردد . و اى ملك ، بدان كه محبت زنان ، مايهء هربدى است . آدمى را سزاوار اينست كه از ايشان به قدر ضرورت اكتفا كند و بديشان مايل نشود . كه ايشان مردان را فاسد كنند و به هلاكت اندازند . اى ملك ، اگر تو تمامت سخن من بپذيرى ، تمامت كارهاى تو منظم گردد و اگر سخن من ننيوشى ، پشيمان شوى . ولى پشيمانيت سود نبخشد . ملك گفت : از ميلى كه مرا بزنان بود ، درگذشتم .