مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
309
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
و از حالت ملك وردخان جويان شد . رسول ، قصه بر وى فروخواند و تمامت آنچه ديده بود ، بازگفت . عقل ملك حيران شد و برسول گفت : واى بر تو . اين خبر چيست كه همىگوئى ؟ رسول گفت : ايها الملك ، اينك من در خدمت ايستادهام . تو كتاب گشوده ، برخوان تا راست و دروغ من بر تو آشكار شود . در آن هنگام ، ملك كتاب گشوده ، برخواند و صورت آن پسر در آن كتاب بديد . زوال ملك خود را يقين كرد و در كار خود حيران ماند و روى بوزيران خود كرده ، ماجرى بايشان حديث كرد و كتاب بر ايشان بخواند . ايشان را هراسى بزرگ روى داد و در ظاهر ، بيم ملك ساكن ميكردند ولى دلهاى ايشان مضطرب بود . پس از آن بديع كه وزير بزرگ او بود ، گفت : اى ملك ، وزيران تو آنچه ميگويند ، سودى ندارد . رأى من اينست كه بدين ملك كتابى نوشته ، عذر بخواهى و بگوئى كه من دوست توام و با پدر تو نيز پيش از اين دوستى من استوار بود و من رسول را با آن كتاب بسوى تو نفرستادم مگر آنكه ترا امتحان كنم و عزيمت و شجاعت ترا بدانم . از خداى تعالى مسئلت ميكنم كه مملكت ترا به تو مبارك كند و سلطنت تو بيفزايد . ملك گفت : به خدا سوگند كه جاى تعجبست كه اين ملك پس از كشتن علماء و خداوندان رأى و بزرگان لشكر چگونه مقابله و مقاتله را بدينسان مهيا است و چونست كه پس از اين حادثه ، شهر او معمور مانده ؟ و ازين عجيبتر آنست كه خردسالترين نويسندگان او چنين جواب نويسد . گناه از من بود كه از بسيارى طمع خود ، اين آتش را بر خود و اهل مملكت شعلهور كردم . اكنون نميدانم كه اين آتش را فروخواهد نشاند مگر اينكه تدبير وزير خردمند ، كارى كند . آنگاه هديتى گرانقيمت و خدم و حشم بسيار مهيا كرده ، كتابى به اين مضمون بنوشت كه : ايها الملك العزيز ، اى پسر برادر من ، جواب تو برسيد . او را خوانده ، مضمون بدانستم و از آنچه در آن كتاب بود ، مسرور شدم . كه مرا غايت آرزو همين بود كه ترا عزيمت استوار باشد . و از خدا همىخواهم كه رتبت ترا