مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
302
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بحديث اندرند . آنگاه بر ايشان نزديك شد ، چندانكه سخن ايشان ميشنيد . از يكى از آن دو پسر شنيد كه با ديگرى ميگويد كه : اى برادر ، پدر من دوش با من حكايت ميكرد كه زراعت او بسبب نبودن بارش خشكيده است . پسر ديگر گفت : اى برادر ، ميدانى كه سبب اين بليت چيست كه شهر را فروگرفته ؟ آن پسر گفت : لا و اللّه نميدانم . اگر تو ميدانى ، از بهر من بازگو . آن پسر گفت : اى برادر ، بدان كه من از ياران پدر خود شنيدم كه پادشاه ما وزرا و بزرگان دولت خود را بىگناه بكشت و سبب كشتن ايشان جز اين نبود كه ملك ، زنان دوست ميداشت و بديشان مايل بود . وزرا او را نهى كردند . او نهى ايشان قبول نكرد و سخن زنان پذيرفت و ايشان را بكشت . و پدر من شماس را كه وزير پدر او بود ، بى ، خطا بكشت . و به زودى خواهى ديد كه خداى تعالى چگونه انتقام ايشان را از ملك خواهد كشيد . آن پسر گفت : اميد نيست كه انتقام ازو كشيده شود . پسر شماس گفت : اى برادر ، بدان كه ملك هند بپادشاه ما كتابى نوشته و او را سرزنش كرده و گفته است قصرى در ميان دريا بنا كند و اگر نكند ، دوازده كردوس ، در هر كردوس دوازده هزار جنگجو بسوى پادشاه ما بفرستد و وزير خود ، بديع را سردار آن لشكر خواهد كرد تا مملكت ما بگيرد ، مردان را كشته و زنان را اسير نمايد . اكنون كه رسول آمده ، پادشاه ما سه روز مهلت خواسته . و لكن اى برادر ، بدان كه پادشاه هند ، ملكى است با سطوت و لشكرى بسيار دارد . اگر پادشاه ما حيلتى نكند و در دفع او تدبيرى نسازد ، هلاك خواهد شد و پس از هلاكى او پادشاه هند ، مالهاى ما بگيرد و مردمان ما بكشد و زنان ما اسير كند . پس چون ملك اين سخن بشنيد ، اضطرابش زياد شد و با خود گفت : البته اين پسر ، حكيم است . زيرا كه به چيزى واقفست كه از من نشنيده و كتابى كه از ملك هند بنزد من آمده ، كس بر آن مطلع نگشته . اين پسر ، او را چگونه دانسته است ؟ مرا فرض است كه به اين پسر ملتجى شوم و با او سخن گويم و از خدا همىخواهم كه خلاصى ما را در دست او كند . پس از آن ملك بديشان نزديك رفته ، به آن پسر گفت : اى فرزند ، اين چه