مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

30

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

گفت : اى برادر ، برخيز و آن مكانى كه دختركان را ديدهء به من بنما . حسن فرحناك گشته ، خواست كه با او بسوى آن مكان رود . از غايت رنجورى ، رفتن نتوانست . دخترك او را بفراز قصر برد و حسن ، مكانى را كه دختركان در آنجا ديده بود ، به خواهر خود بنمود . دخترك گفت : اى برادر ، حالت آن دختركان با من بيان كن كه چگونه آمدند . حسن آنچه كه از دختركان ديده بود ، بازگفت و آن دخترك را كه بوى مفتون بود ، مدحت كرد . چون دخترك صفت او بشنيد ، او را بشناخت . حالتش دگرگون شد و گونه‌اش زرد گشت . حسن گفت : اى خواهر ، از بهر چه گونه‌ات زرد شد ؟ دخترك گفت : اى برادر ، بدان كه اين دختر قمرمنظر ، دختر يكى از پادشاهان جنيان است كه او بانس و جن ، مالك گشته و ساحران و كاهنان در زير حكم آورده و شهرهاى بيشمار و خواستهء بسيار دارد . و پدر ما از نايبان او است و به جهت انبوهى لشگر و فراوانى مملكت ، كس بر او چيره نتواند شد . و از براى دختركان خود كه تو آنها را ديدى ، مكانى ساخته كه آن مكان در طول و عرض ، يك فرسخ است و نهرى بزرگ را به چهار سوى آن مكان راه دارد كه هيچكس از جنيان و انسيان بدان مكان نتواند رسيد . و او بيست و پنج هزار سپاه از دختران دارد كه هريكى از ايشان چون سوار شوند و آلت حرب بپوشند ، با هزار سوار دلير مقاومت كند . و او را هفت دختركيست كه ايشان را شجاعت و سوارى ، از همه سپاه او زيادتست . و ملك ، دخترك بزرگ خود را بر آن مكان كه از بهر تو صفت كردم ، والى كرده . و آن دخترك بزرگ در شجاعت و سوارى و خديعت و مكر و فنون ساحرى ، بهمهء اهل روى زمين برترى دارد . و آن جامها كه با آنها ميپريدند ، از صنعت ساحران طايفهء جانست . اگر تو بخواهى كه بدان دخترك مالك شوى و او را تزويج كنى ، در اين مكان بانتظار او بنشين . كه ايشان در سر هرماهى درين مكان حاضر شوند . هروقت تو ببينى كه ايشان حاضر آمدند ، در جائى پنهان شو . و زينهار كه خويشتن آشكار كنى كه همه ما كشته خواهيم شد . و در مكانى نزديك بايشان بنشين ، چنان كه تو ايشان را ببينى و ايشان ترا نبينند .