مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
295
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بايد نخست شماس را بكشى كه او بزرگ ايشان است . چون تو چنين كنى ، رعيت را قوت نماند و تو از ايشان در راحت باشى . و بدان كه هيچ حيلت از بهر تو سودمندتر ازين حيلت نيست . ملك گفت : رأى تو صوابست . بدينسان كنم كه تو گفتى . پس از آن دستارچه خواسته ، سر خود را فروبست و شماس را حاضر آورده ، به او گفت : بدان كه من تو را دوست ميدارم و رأى تو را اطاعت كنم و از بهر من بجاى برادر و پدرى . و اينكه تو گفتى بيرون روم و به كار رعيت نظر كنم ، دانستم كه اين از براى من پنديست پدرانه . و مرا قصد اين بود كه بيرون آيم . و لكن ناخوشى مرا روى داد كه بيرون آمدن نتوانستم . و همىشنوم كه اهل مملكت از بيرون نيامدن من در خشم شدهاند و قصد كردهاند كه كارهاى نالايق نسبت به من بجا آورند . ايشان از ناخوشى من آگاهى ندارند . تو بيرون رفته ، ايشان را از حالت من آگاه كن و از زبان من معذرت گوى كه من بهرچه گويند ، پيروى كنم . تو از من بر ايشان ضمانت كن تا انشاء اللّه فردا بيرون آيم . چه ، شايد كه مرض من امشب بسبب نيتى كه كردهام ، زايل شود . آنگاه شماس بكردگار سجده برده و ملك را دعا گفت و فرحناك بيرون آمد و مردم را از آنچه گفته بود ، باخبر كرد و عذر ملك را برعيت بنمود و ايشان را از قصدى كه داشتند ، نهى كرد . در حال ، مردم بسوى منزلهاى خويشتن بازگشتند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و بيست و سوم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، چون شماس ، عذر ملك بگفت ، رعيت بازگشتند . ايشان را كار بدينجا رسيد . و اما ملك ، ده تن شجاع سختدل از غلامان ديرين پدر حاضر آورد و بايشان گفت : شما رتبت خويش در نزد پدر من ديده بوديد . و احسان و مكرمت او با شما نهايت نداشت . اكنون من شما را رتبت ، برتر از آن