مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

293

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

نمىخوابد و روزها غفلت نميكند . پس دزد ، تمامت شب بگرد گوسفندان بگرديد و به چيزى از آنها دست نيافت . چون عاجز شد ، راه صحرا در پيش گرفت و شيرى را صيد كرده ، پوست از وى بگرفت و آن پوست را پر از كاه كرد و او را برده ، در مكانى بلند بگذاشت . چنان كه چوپان او را ميديد . پس از آن خود نزد چوپان شده ، به او گفت : شير ، مرا بسوى تو فرستاده . از گوسفندان تو طعمه ميخواهد . چوپان پرسيد : شير كجاست ؟ دزد جواب داد : چشم بردار ، شير را ببين كه اينك ايستاده است . آنگاه چوپان سر بركرده ، صورت شير را ديد . گمان كرد فى الحقيقه شير است . از او سخت هراسان شد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و بيست و دويم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چوپان از آن صورت شير سخت بترسيد و بدزد گفت : اى برادر ، هرچه ميخواهى بگير كه مرا با تو مخالفتى نيست . آنگاه دزد از گوسفندان به قدر حاجت بگرفت و چوپان را سخت هراسناك ديد . پس در هر چند روزى بسوى او آمده ، به او گفت : شير باز طعمه ميخواهد . پس از آن ، حال دزد پيوسته با چوپان بدين حالت بود تا اينكه بسيارى از گوسفندان را ببرد . اى ملك ، من اين سخن با تو گفتم كه بزرگان دولت ، تو ترا فريب ندهند و به جهت نرمى و بردبارى تو در تو طمع ننمايند . ملك گفت من پند تو پذيرفتم . هرگز بسوى ايشان بيرون نروم . پس چون بامداد شد ، وزرا و بزرگان دولت و اعيان مملكت ، هريكى اسلحهء خويش برداشته ، رو بخانهء ملك گذاشتند كه او را بكشند و مملكت به ديگرى بسپارند . چون بخانهء ملك برسيدند ، از دربان مسئلت كردند كه در از بهر ايشان بگشايد . دربان ، در نگشود . ايشان آتش آوردند كه در سوزانده ، بقصر اندر شوند . دربان چون اين بديد ، بسرعت نزد ملك رفت و او را آگاه كرد كه :