مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

291

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

اين خبيث و خائن ، ما را بمحنتى بزرگ گرفتار كرد . كه او نه از خدا بيم دارد و نه از معاصى پرهيز مىكند و ما را نيز بر وى قدرتى نيست . پس از آن پاره‌اى از ايشان گفتند كه : او را گرسنگى بدين كار بداشت . يك امروز بگذاريد او بفراغت بخورد و خوب سير شود . فردا بسوى او رويم . پس چون بامداد شد ، روبهان بسوى گرگ رفتند و به او گفتند : يا ابا سرحان ، ما ترا بخويشتن امير ساختيم كه طعمه هريك از ما بدهى و داد ضعيفان از قويها بستانى و هروقت كه اين طعمه تمام شود ، در پديد آوردن طعمهء ديگر بكوشى و ما پيوسته در سايهء حمايت تو آسوده باشيم . و امروز دو روز است كه ما چيزى نخورده‌ايم و از گرسنگى ، ما را طاقت رفتار نمانده . تو مؤنه ما بازپس ده و از آنچه در وى تصرف كرده ، ترا حلال كنيم . گرگ بديشان رحمت نياورد . آنگاه روبهان با يكديگر گفتند كه : ما را حيلتى نمانده بجز اينكه بسوى شير رويم و خويشتن بر پاى او بيندازيم و حكايت اشتر بر وى عرضه داريم . اگر او بما يارى كند ، زهى مقصود . و اگر نكند ، او ازين پليد ، سزاوارتر است كه لاشهء اشتر ، طعمهء او باشد . پس ايشان بنزد شير شدند و او را از ماجرا باخبر كردند و آنچه از گرگ بديشان روى داده بود ، بازگفتند و از شير پناه جستند و گفتند : ما را از دست اين پليدك خلاصى ده كه ما از بندگان تو خواهيم بود . چون شير سخن روبهان