مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
288
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
نشسته ديد . چاشت هميخورد . از او پرسيد : حاجت بطبيب دارى يا نه ؟ بازرگان جواب داد : بطبيب محتاج نيستم . و لكن بنشين با من طعام خور . در حال ، دزد در برابر او نشسته ، طعام مىخورد . آنگاه دزد با خود گفت : اكنون هنگام فرصتست . پس روى ببازرگان كرده ، به او گفت : نصيحت تو بر من فرض شد . كه تو با من احسان كردى و آن نصيحت اين است كه من ترا به بسيار خوردن ، حريص مىبينم . و اين سبب مرضى است كه تو در معده دارى . اگر تو بمعالجت او مبادرت نكنى ، كار تو به هلاكت خواهد افتاد . بازرگان گفت : من تندرست هستم و معدهء من طعام هضم مىكند . دزد به او گفت : آن مرض به تو پوشيده است . تو خود ، او را نمىدانى ولى من آن مرض در تو دانستهام . اگر سخن من بپذيرى ، خويشتن را معالجت كنى و خداى تعالى شفا بخشد . بازرگان گفت : دارو به من بنما و چيزى از آن دارو به من بده . آنگاه دزد ، سفوفى كه سقوطرى در آن بسيار بود ، بوى داد و به او گفت : اين را امشب به كار بر . بازرگان ، دارو بگرفت . چون شب برآمد ، قدرى از او بخورد . ديد كه صبريست كريه الطعم . پس چون آن را بخورد ، از آن خود را سبكتر يافت . چون شب ديگر برآمد ، دزد ، داروئى كه صبرش بيش از داروى نخستين بود ، به بازرگان بداد . چون بازرگان آن را بخورد ، در آن شب باسهال گرفتار شد . و لكن برو صبر كرد و بر طبيب انكار ننمود . چون دزد ديد كه بازرگان بسخن او اعتماد كرده و از او ايمن گشته ، دواى كشنده بياورد . بازرگان ، دارو از او گرفته ، بنوشيد . در حال ، جگرش پارهپاره از دهان فروريخت و بمرد . دزدان در كمين او بودند . به منزل او درآمده ، همهء مال او بگرفتند . اى ملك ، من اين با تو نگفتم مگر از بهر اينكه از اين حيلت گران ، سخن قبول نكنى . كه عاقبت هلاك خواهى شد . ملك گفت : راست گفتى بسوى ايشان بيرون نروم . پس چون بامداد شد ، مردمان جمع گشته ، بسوى قصر ملك بيامدند و چندان بنشستند كه از بيرون آمدن ملك نوميد شدند . پس از آن بنزد شماس رفته ، به او گفتند : اى فيلسوف دانشمند ، اين كودك نادان را ديدى كه بجز دروغ ، كارى ندارد . الحق صواب اينست كه مملكت از دست او بگيريم و ديگرى