مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

287

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و بيستم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، شماس گفت : اى ملك ، من اين با تو نگفتم مگر اينكه بدانى مرد نبايد سخن زن و فرمان او برد . زينهار كه پس از آن‌همه دانش و حكمت ، جامهء جهل بپوشى كه ترا زيان سخت روى خواهد داد . چون ملك سخن شماس بشنيد ، به او گفت : انشاء اللّه فردا بيرون آيم . آنگاه شماس بيرون آمده ، بزرگان مملكت را از گفتهء ملك آگاه نمود . چون زن ملك از سخنان شماس باخبر گشته ، بنزد ملك درآمد . گفت : اى ملك ، تا بود جهان ، رعيت ، بندگان ملك بودند و اكنون ترا مىبينم بندهء رعيت هستى و از شر ايشان هراس دارى و ايشان همىخواهند كه ترا امتحان كنند . اگر ترا ضعيف يابند ، در خدمت تو سستى كنند و اگر ترا دلير بينند ، از تو بترسند . و وزيران خائن و بد را با ملك خويشتن ، پيوسته كار چنين است . از آن‌كه ايشان را حيلت بسيار است . اگر تو به خواهش ايشان موافقت كنى ، ترا از كار خود بسوى مراد خويش ببرند و پيوسته ترا از كارى بكارى دعوت كنند تا ترا به هلاكت درافكنند . و مثل تو مثل بازرگان و دزدان خواهد بود . ملك پرسيد : چگونه بوده است حكايت ايشان ؟ زن جواب داد : اى ملك ، شنيده‌ام كه بازرگانى توانگر از بهر تجارت بپاره‌اى از شهرها روان شد . چون بدان شهر رسيد ، منزلى از بهر خود كرايه كرد و در آنجا فرود آمد . دزدانى كه در آن شهر مراقب بازرگانان بودند كه متاع ايشان بدزدند ، آن بازرگان را ديدند . بسوى منزل او رفته ، به دو راه نيافتند . آنگاه بزرگ ايشان گفت كه : من در كار اين بازرگان حيلتى كنم . در حال بازگشته ، جامهء طبيبان بپوشيد و انبانى كه داروها درو بود ، بدوش گرفت و در كوچه و بازار ندا درداد كه : كيست حاجت بطبيب داشته باشد ؟ تا اينكه به منزل آن بازرگان رسيد . او را