مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
284
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
تو از بهر چه اين ماهى را كه در دست دارى ، نينداختى تا خويشتن نجات دهى ؟ اكنون هيچكس ترا ازين ورطه خلاص نتواند كرد . صياد ، اميد از زندگانى بريده ، ماهى از دست رها كرد و خود نيز هلاك شد . اى ملك ، من اين مثل نگفتم مگر از بهر آنكه تو اين كار محقر را كه ترا از مملكت مشغول كرده ، ترك كنى و بسياست و نظام مملكت قيام نمائى تا كسى در تو عيب ننهد . ملك گفت : اى وزير ، فرمان تو چيست ؟ وزير جواب داد : چون فردا شود ، مردم را بار ده و در احوال ايشان نظر كن و از ايشان عذر بخواه و ايشان را با حسن اخلاق و خوشى بازگردان . ملك گفت : اى شماس ، سخنان تو نيكو و راى تو صواب است و من فردا پگاه ، هرچه اشارت كردى ، بجا آورم . در حال ، شماس از نزد ملك بيرون آمد و مردمان را از آنچه در ميان ملك و او رفته بود ، آگاه كرد . چون بامداد شد ، ملك بيرون آمد و مردمان را بآستان خود بار داد و از ايشان معذرت خواست و ايشان را بخوبىها وعده داد . مردم خوشنود بازگشته ، هريك به منزل خويش رفتند . پس از آن يكى از زنان ملك كه گرامىترين زنان بود ، بنزد ملك آمد و او را دگرگون و متفكر ديد . از او پرسيد : اى ملك ، از چيست كه ترا دگرگون مىبينم ؟ ملك جواب داد : مرا لهو و لعب و عيش و طرب از كارهاى خود بازداشته . چرا بايد كه من از كار رعيت بدينگونه غافل و بى خبر باشم ؟ اگر من اين كارها ترك نكنم ، به زودى مملكت از دست من بيرون خواهد رفت . آن زن گفت : اى ملك ، من وزيران ترا با تو در مقام كيد مىبينم . كه ايشان ميخواهند از براى تو از پادشاهى ، آن لذت دست ندهد و تو نعمت و راحت از سلطنت نبرى . بلكه قصد ايشان اينست كه تو در تحمل مشقتهاى ايشان عمر بپايان رسانى . و مثل تو مثل آن جوان و دزدان باشد . ملك پرسيد : چگونه بوده است حكايت ايشان ؟ زن گفت : اى ملك ، گفتهاند كه : هفت تن از دزدان روزى بعادتى كه داشتند ، از بهر روزى بدر آمدند و بباغى كه گردكان بدرخت داشت ، بگذشتند .