مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

282

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

درين مدت روى او را نديده‌ام . و لكن من ترا بسوى كسى دلالت كنم كه او از بهر تو دستورى خواهد . و او خدمتكارى است كه پيوسته در بالاى سر او بايستد و از براى او طعام از مطبخ بياورد . پس وقتى كه او بسوى مطبخ درآيد ، ازو مسئلت كن كه او هرآنچه تو خواهى ، چنان كند . آنگاه شماس بسوى مطبخ رفته ، بر در مطبخ بنشست . پس از زمانى همان خدمتكار پديد آمد و خواست كه بمطبخ اندر شود . شماس به او گفت : اى فرزند ، ميخواهم كه با ملك در يك جا جمع آيم و سخنى كه به دو مخصوص است ، بگويم . از احسان تو ميخواهم وقتى كه ملك از طعام خوردن فارغ شود و دل‌خوش باشد ، تو به او سخن بگو و از براى من جواز دخول بخواه . خادمك گفت : سمعا و طاعة . پس خادمك طعام گرفته ، بسوى ملك شد و ملك طعام خورده ، خوشدل بنشست . و خادمك گفت : اى ملك ، شماس وزير بر در ايستاده و دستورى همىخواهد تا پاره‌اى كارها كه مخصوص تو است ، با تو بازگويد . ملك در هراس شد و بريب اندر افتاد و خادمك را بآوردن شماس بفرمود . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و هيجدهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، خادمك بسوى شماس رفته ، او را بخواند . چون شماس نزد ملك شد ، زمين بوسه داد و او را دعا گفت . ملك پرسيد : اى شماس ، ترا چه روى داده كه طالب آمدن نزد من شده‌اى ؟ شماس جواب داد : ديرگاهى است كه روى ميمون ملك نديده بودم . مرا اشتياق از حد بگذشت . آمدم تا طلعت مبارك مشاهده كنم و سخنى نيز دارم . ملك گفت : سخن بازگو . شماس جواب داد : اى ملك ، بدان كه خداى تعالى درين خردسالى ، ترا علم و حكمت چندان داده كه به كسى عطا نفرموده و آن احسان را بسلطنت تمام كرده . و رضاى