مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

280

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب نهصد و هفدهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملك جليعاد چون وصيت بگذارد ، ملك‌زاده گفت : اى پدر ، تو دانستى كه من پيوسته در طاعت تو بوده‌ام و رضاى ترا طلب كردم و تو نيز از بهر من نيكو پدرى بودى . چگونه پس از مرگ تو از چيزى كه رضاى تو در آنست ، بيرون خواهم رفت ؟ ملك گفت : ده خصلت ترك مكن كه خداى تعالى ترا از آنها سود دنيا و آخرت عطا فرمايد : نخست اينكه هروقت بخشم اندر شوى ، خشم خود فرونشان و اگر مبتلى شوى ، صبر كن و اگر تكلم كنى ، راست گو و اگر وعده كنى ، وفا كن و اگر حكم كنى ، به عدالت باش و اگر قدرت يا بى ، ببخشا و بزرگان را گرامى بدار و از دشمنان چشم بپوش و بديشان نكوئى كن و اذيت از آنها دور دار . و نيز اى پسر ، ده خصلت ترك مكن تا باهل مملكت تو سود دهد . و آن ده خصلت اينست كه : در قسمت ، عدالت كن و عهد را وفا كن و نصيحت بنيوش و لجاجت ترك كن و رعيت را بنگاه داشتن شرايع و سنن بفرماى و به عدالت حكم كن تا خرد و بزرگ ، ترا دوست دارند و مفسدان از تو هراس كنند . پس از آن با حاضران گفت : زينهار كه مخالفت امر ملك كنيد و زينهار كه از سخن بزرگ خودتان خلاف نمائيد كه اين كار سبب پراكندگى جمعيت شما و باعث خرابى شهر شما خواهد بود و دشمنان بشما شماتت خواهند كرد ، و السلم . پس از آن سكرات مرگ اشتداد كرد و زبانش كند شد . پسرش خويشتن بر وى بچسبانيد و او را همىبوسيد كه ملك درگذشت . تمام رعيت برو نوحه كردند و او را تجهيز كرده ، با اكرام و احتشام بخاكش سپردند . پس از آن بازگشته ، حلهء پادشاهى بپسر ملك بپوشانيدند و تاج پدر را بر سر او نهادند و انگشترى در انگشتش كرده ، بر تختش بنشاندند . ملك‌زاده اندك‌زمانى در ميان ايشان بشيوهء پدر ، عدل و انصاف پيش گرفت . پس از آن شهوتهاى دنيا او را فريب داده ، به كارهاى مزخرف دنيا اقبال