مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
261
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
اميد اين بود كه به مكان خود بازخواهد گشت . باد شمال از نزد او رفته ، بازنگشت . پس از چندى باد جنوب وزيدن گرفت . عنكبوت را برداشته ، بسوى همان در برد . چون عنكبوت ، آن در بديد ، آنجا را بشناخت و به مكان اصلى خويش درپيوست . تو نيز اى ملك ، به جهت شكر و شكيبائى از تنهائى برستى و پس از نوميدى و سالخوردگى ، از اين پسر ، خرسند و مسرور گشتى . ملك چون سخنان او بشنيد ، بخداى تعالى رو كرد و شكر بجا آورد و گفت : حمد خداى را كه ما را پس از نوميدى ، اميدوار كرد و اين پسر بما عطا فرمود و او را وارث مملكت گردانيد . پس چون ملك شكرگزارى باتمام رسانيد ، حكيمان و عالمان برخاسته شكر خدا بجا آوردند و ملك را ثنا گفتند و دست او را بوسه دادند و هريكى بخانهء خويش بازگشتند . و ملك نيز به خانه اندر شد و پسر را نيز نزد خود خواست . كودك را نزد وى حاضر آوردند . ملك بر وى دعا كرد و او را وردخان نام نهاد . چون از عمر او دوازده سال بگذشت ، ملك خواست كه علوم بر وى بياموزد . قصرى در ميان شهر بنا كرد و در آن قصر ، سيصد و شصت غرفه بنا نهاد و پسر را در آن قصر برده ، سه تن از حكيمان دانشمند بر وى بگماشت و ايشان را فرمود كه شبانروز از تعليم او غافل نگردند و هرروز در يكى از آن غرفها بنشينند و هيچ علمى نگذارند مگر اينكه به آن پسر بياموزند تا آنكه در تمامت علوم دانا باشد . و بر در هرغرفه ، آن علمى را كه از اصناف علوم بوى مياموزند ، بنويسند و در هرهفته ، آنچه كه از علوم آموخته ، ملك را آگاه كنند . عالمان بتربيت پسر مشغول شدند و شبانروز از آموختن آن سستى نميكردند تا اينكه آن پسر از علوم ، چندان بهره برداشت كه پيش ازو به كسى ميسر نگشته بود . و عالمان در هرهفته از آنچه ملكزاده آموخته بود ، ملك را آگاه ميكردند و بملك ميگفتند كه : ما كسى را نديديم كه خداى تعالى چنين فهم و ذكاء عطا كرده باشد . خداى تعالى اين پسر را بر تو مبارك گرداند و ترا از زندگانى ، تمتع بخشد .