مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
258
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
از ملك ، اختلافات ما بزرگ شود و بسبب اختلاف ، بلاها بر ما روى دهد و در آن وقت ما را فرض باشد كه تضرع و زارى كرده ، از بهر ملك ، پسرى نيك بخت از خدا بخواهيم كه پس از ملك ، وارث مملكت شود . و بسا هست چيزى را كه انسان دوست ميدارد و عاقبت آن را نداند . و انسان را نشايد كه از خدا بخواهد كه عاقبت آن را نداند . زيرا كه بسا هست ضرر آن چيز از منفعت او از بهر سائل ، نزديكتر باشد . آنوقت هلاك انسان در مطلوب خواهد بود و بر وى خواهد رسيد آنچه كه بمارگير و زن و فرزندان او رسيد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، ملك پرسيد : چونست حكايت او ؟ وزير جواب داد : اى ملك ، مردى بود مارگير كه مار نگاه ميداشت و او را صنعت همين بود . و در خانه ، سبدى داشت بزرگ و در آن سبد ، مار گذاشته بود . زن و فرزندان او بر آن مارها آگاهى نداشتند . و همهروزه آن مرد مارگير ، آن مارها برداشته ، در شهر همىگشت . و او را پيوسته كار همين بود و خانگيان خود را از آنچه در سبد ميگذاشت ، آگاه نميكرد . اتفاقا روزى از روزها به عادت معهود به خانه بازگشت . زن پرسيد : در اين سبد چيست ؟ آن مرد گفت : مقصود ازين پرسش چيست ؟ مگر در نزد شما توشه كم است ؟ بهرچه خداى تعالى داده ، قانع شو و از چيز ديگر سؤال مكن . زن مارگير ، لب از پرسش فروبست و با خود گفت : ناچار بايد من اين سبد تفتيش كنم و آنچه درو هست ، بدانم . فرزندان خود را آگاه كرد كه ايشان از آنچه در سبد است ، جويان شوند و در سؤال اصرار كنند . كودكان نيز چنان پنداشتند كه در آن سبد ، خوردنى هست . و از پدر تمنا كردند كه آنچه درين سبد است ، بديشان بنمايد . پدر ، ايشان را از آن سؤال منع كرد . ديرگاهى كودكان مارگير را كار همين بود و مادر نيز ايشان را بپرسش ترغيب ميكرد . پس