مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

254

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

وزير گفت : اى ملك ، در بلاد عرب ، ملكى بود ستمكار كه رعايت رعيت نمىكرد و كسى بمملكت او داخل نمىشد . و عاملان ، چهار خمس مال ايشان ميگرفتند و يك خمس از مال ايشان باقى ميماند . از قضا آن ملك را پسرى بود سعيد نام . چون احوال دنيا را غيرمستقيم يافت ، ترك دنيا كرده ، در خوردسالى ، راه بيابانها پيش گرفت و بپرستش پروردگار مشغول شد . و همواره از جائى به جائى و از شهرى بشهرى همىرفت . روزى از روزها بشهرى داخل شد . پاسبانان آن شهر او را گرفته ، جستجو كردند . چيزى با او نديدند مگر دو جامه كه يكى كهنه و ديگرى نو بود . جامهء نو ازو بركندند و او را ذليل و خوار نمودند . ملك‌زاده بر سبيل شكايت گفت : اى ستمگران ، من مردىام فقير و سياح و نپندارم كه اين جامه بشما سودى بخشد . اگر شما جامه به من بازپس ندهيد ، شكايت نزد ملك برم . ايشان گفتند : ما اين كار بفرمان ملك كرده‌ايم . هرآنچه خواهى بكن . ملك‌زادهء سياح قصد قصر ملك كرد و خواست كه نزد ملك شود . حاجبان نگذاشتند . در حال بازگشت و با خود گفت : مرا چاره نيست جز اينكه بانتظار ملك بنشينم تا بيرون آيد و حالت خود بر وى شكايت كنم . در آن هنگام كه ملك‌زاده در اين حالت بود ، شنيد كه يكى از سپاهيان ، خبر بيرون آمدن ملك همىدهد . پس اندك‌اندك پيش رفته ، نزديك در قصر ملك بايستاد . ناگاه ملك بيرون آمد . ملك‌زاده او را دعا گفت و آن‌چه بر وى روى داده بود ، بملك عرضه داشت و از حالت خويش شكايت نمود و ملك را آگاه كرد كه من مردى هستم تارك دنيا كرده و بطلب رضاى پروردگار بيرون آمده‌ام و بهرجا و نزد هركس كه ميرفتم ، با من جز نكوئى كارى نمىكردند . وقتى كه بدين شهر آمدم ، اميد من اين بود كه مردمان اين شهر با من آن كنند كه ديگران همىكردند . ولى تابعان تو مرا گرفته ، جامهء من بكندند و مرا بيازردند . اى ملك ، به حالت من نظر كن و جامهء من از ايشان بستان ، به شرط اينكه من ساعتى درين شهر اقامت نكنم . ملك ستمكار گفت : ترا بآمدن اين شهر ، كه اشارت كرد ؟ و حال آن‌كه تو نميدانستى