مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

250

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

مملكت ، وارثى نداشت . و لكن خداى تعالى جلت قدرته از حسن ظنى كه با او داشتى و از توكلى كه بر وى كرده بودى ، دعاى ترا اجابت كرد و ترا نوميد نگردانيد و بر تو آن روى داد كه از بهر غراب روى داده بود . ملك پرسيد : چونست حكايت غراب ؟ گفت : اى ملك ، غرابى با جفت خويش بدرختى آشيانه گرفته ، در عيش و نوش ميگذاردند تا اينكه هنگام بچه گذاشتن ايشان دررسيد . و آن هنگام تابستان بود . مارى از سوراخ خويش آمده ، قصد آن درخت كرد و بشاخهاى آن آويخته ، بفراز درخت برشد و بآشيانهء غراب رسيده ، در آن آشيانه مسكن كرد . و غراب از آشيانهء خود دور مانده ، مار در آنجا همىبود تا فصل تابستان بگذشت و مار به مكان خويش بازگشت . آنگاه غراب با جفت خود گفت : شكر خدا كن كه ما را ازين بليت نجات داد و ما را جز احسان او به چيزى اعتماد نيست . و اگر او بخواهد ، در سال آينده عوض بچهاى ما نيز بدهد . پس چون سال ديگر رسيد و هنگام بچه گذاشتن ايشان شد ، همان مار از مكان خود بدر آمده ، قصد درخت كرد . در وقتى كه بشاخهاى درخت آويخته ، بآشيانهء غراب برميشد ، كركسى از هوا بر وى بيامد و او را بچنگال گرفته ، منقار همىزد تا اينكه سرش كوفته شد و بر زمين افتاد . مورچگان بر وى جمع آمده ، او را بخوردند . غراب با جفت خويش بسلامت برستند و بچگان بسيار بگذاشتند و شكر خداى تعالى بجا آوردند . اى ملك ، ما را نيز فرض است كه شكر پروردگار بجاى آوريم كه اين مولود را پس از نوميدى بما عطا فرمود . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون وزير دوم ، سخن بانجام رسانيد ، وزير سوم بر پاى خاسته ، گفت : اى ملك عادل ، بشارت باد ترا بچيزهاى دنيوى . از آن‌كه هر