مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
25
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
نميكردند مگر بدينسبب . القصه ، حسن ايستاده ، بحسرت بسوى ايشان مىنگريست و شيفتهء جمال دخترك ماهروى گشته ، گرفتار دام محبت او شد و گريستن آغاز كرد . حسن ايستاده ، بر ايشان نظاره ميكرد و ايشان حسن را نميديدند . حسن از حسن و جمال ايشان در عجب بود . آن دخترك زهرهجبين و آفتابروى حلهء سبز در بر كرده بود و با حسن و جمال خويش ، آفاق مسخر مىنمود و از خراميدن آهوانه ، خون در دل سرو و شمشاد مىكرد . و او را لب و دندان و رخسار بدانسان بود كه شاعر گفته : نگارينى كه چون بينى لب و دندان شيرينش * بشكر پرورش دادند گوئى در و مرجان را بهر شيرينلب و دندان مسلم نيست دل بردن * جز آن ياقوت لب معشون و مرواريد دندان را بسى گلهاى رنگينست بر رخسار سيمينش * كه رنگ و بوى آن گلها خجل دارد گلستان را چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و هشتاد و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، چون حسن ، دختركان را ديد ، در حسن و جمال دختر بزرگ حيران مانده ، ابيات همىخواند . كه دختركان بلهو و لعب و حديث بنشستند و حسن ايستاده ، بديشان نظاره ميكرد . غريق درياى حيرت و حيران وادى فكرت بود و با خود ميگفت : به خدا سوگند خواهر من مرا از گشودن اين در منع نميكرد مگر به جهت اين دختركان كه همىترسيد من مفتون يكى از ايشان باشم . پس از آن چشم بمحاسن آن دخترك دوخته ، ديد كه او در حسن و نيكوئى و دلربائى و خوبروئى چنانست كه شاعر گفته