مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
246
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
عصا در دست داشت و در كار روغن و گرانى او بفكرت اندر شد و با خود گفت : بهتر اينست كه اين روغن بفروشم و از قيمت او بزى شرى كنم و با يكى از فلاحان شريك شوم . و آن بز در سال نخستين ، دو بچهء نر و ماده آورد و در سال دومين نيز دو بچه نرينه و مادينه زايد و پيوسته نر و ماده زاده شوند . آنگاه بزها با شريك خود قسمت كنم و حصهء خود بفروشم و فلان زمين شرى كنم . و قصرى بزرگ در آن زمين بسازم و غلامان و كنيزكان بخرم و جامها و فرشهاى نيكو بدست آورم و دختر فلان بازرگان تزويج كرده ، عيشى بزرگ برپا كنم و گوسفندان و گاوان بكشم و خوردنيهاى فاخر و طعامها طبخ كنم . و در آن عيش ، بازىگران و مغنيان حاضر آورم و توانگران و فقيران و عالمان و بزرگان دولت به منزل عيش دعوت كنم و منادى را گويم كه ندا دردهد كه هركس تمنا كند ، بآرزوى خود خواهد رسيد . پس از آن نزد عروس شوم و از حسن جمال او تمتع برگيرم و بلهو و لعب و عيش و طرب زندگانى كنم و با نفس خود گويم كه بآرزوى خود رسيدى و از نماز فروختن و رنج بردن راحت يافتى يا نه ؟ پس از آن زن من آبستن شود و پسرى زايد . من از بهر او وليمها دهم و او را در نعمت و دولت و عزت بپرورم و حكمت و ادب بر وى بياموزم و او را به نيكوئيها امر كنم و از بديها بازدارم و بپرهيزكاريش وصيت كنم و عطيتهاى بزرگ ، او را بدهم . اگر ديدم كه او فرمان همىبرد ، احسان بر وى زيادت كنم و اگر ببينم كه او به معصيت مايل شود ، به اين عصا او را بكوبم . آنگاه عصا بلند كرد كه پسر خود را بزند . عصا بكوزهء روغن برآمد . او را بشكست و روغن بر سر و جامه و ريش او فروريخت . اى ملك ، اين مثل از بهر آن گفتم كه كسى نبايد پيش از تمام شدن كارى درو سخن گويد . ملك گفت : اى وزير ، راست گفتى و نيكو وزيرى هستى . شماس بملك سجده برد و او را دعا كرده ، گفت : اى ملك ، بدان كه من چيزى را از تو پوشيده ندارم . مرا خشنودى از خشنودى تست و اندوه تو اندوه من است . اگر تو بر من خشم آورى ، من شب نتوانم خفت . از آنكه رتبت و