مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

244

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

كرد . موش ، او را تسلى داده ، دلجوئى كرد و به او نزديك گشته ، بگرد او همىگرديد . و اما گربه اندك جنبيده تا در سوراخ بگرفت كه مبادا موش بيرون شود . موش چون خواست كه بيرون شود ، گربه او را بچنگال بگرفت و او را بفشرد و بنزديك دهان خود برد . پس از آن او را بلند كرده ، بينداخت و از پى او بدويد و او را گرفته ، همىفشرد و همىآزرد . و آن موش ، خلاصى از خداى تعالى خواسته ، با گربه شكايت آغازيد و به او گفت : كجاست آن عهدها كه با من كردى و چه شد آن سوگندها كه همىخوردى ؟ مگر پاداش من كه از تو ايمن گشته ، ترا بآشيانهء خود درآوردم ، اين بود ؟ راست گفته‌اند كه هركه بعهد دشمن اعتماد كند ، نجات خود نخواهد . و هركه خويشتن بدشمن سپارد ، مستوجب هلاكت است . و لكن مرا توكل به خالق خويشتن است كه او مرا از تو خلاص خواهد كرد . در آن حال ، گربه خواست كه او را به درد . ناگاه مردى صياد با سگى برسيد . سگ را بدر سوراخ موش گذر افتاد . در آنجا معركهء بزرگ شنيد . گمان كرد كه در آنجا روباهى است كه صيدى بدست آورده . در حال ، سگ بسوراخ اندر شد و گربه را گرفته ، بسوى خويش كشيد . چون گربه در دست سگ اسير شد ، بخويشتن مشغول گشته ، موش را زنده رها كرد . و اما گربه را سگ بيرون آورده ، از هم بدريد و لاشهء او را بر در آشيانه بينداخت . اى ملك ، كس نبايد كه عهد بشكند و مكر و خيانت كند . كه بدى او بخويشتن بازخواهد گشت . و هركه پيمان نگاه ندارد ، او را آن روى دهد كه به آن گربه روى داد . و لكن اى ملك ، تو محزون مباش كه پسر تو بعد از جور و ستم بحسن اخلاق بازگردد . چون معبران تعبير بازگفتند ، ملك انعام جزيل بديشان كرده ، ايشان را بازگردانيد و خود برخاسته ، در خلوت بنشست و در عاقبت كار خويش بفكرت اندر بود . چون چهار ماه بگذشت ، يكى از زنان ملك كه ملك او را از همهء زنانش بيشتر دوست ميداشت ، آبستن شد . پس او را فرحى سخت روى داده ، ملك را