مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
229
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
به او گفت : مكانى مهيا كن كه به زودى محبوبهات را خواهى ديد . آن مرد گفته است كه من برخاسته ، خوردنى و ريحان گرفته ، به خانه بردم . و مرا خانه به دريا مشرف بود . چون آن فصل ، فصل تابستان بود ، من فرش به بام خانه بگستردم . عجوز ، محبوبه را نزد من آورد و طعام بخورديم . چون شب تاريك شد و ماه درآمد ، مرا در دريا چشم به عكس ماه و ستارگان افتاد . با خود گفتم : مگر تو از خدا شرم ندارى كه با اين نصرانيه معصيت ميكنى و خويشتن را مستوجب عذاب پروردگار همىگردانى ؟ پس روى به آسمان كرده ، گفتم : بارخدايا تو گواه باش كه من امشب از شرم و بيم تو چشم از اين نصرانيه پوشيدم . پس از آن بخفتم و آن زن برخاسته ، بسوى خانهء خود رفت . من سحرگاهان برخاسته ، دوگانه بجاى آوردم و بسوى بازار رفته ، در دكهء خود نشسته بودم كه آن ماهروى با عجوز ، خشمگين از من بگذشت . من با خود گفتم : تو كيستى كه از چنين ماهروى درگذشتى ؟ مگر تو سرى سقطى يا بشر حافى يا جنيد بغدادى يا فضيل بن عياض 12 هستى ؟ در حال برخاسته ، خود را بعجوز رسانيدم و به او گفتم : اين ماهرو را بسوى من بازآور . عجوز گفت : سوگند تا يك صد دينار زر ندهى بديدارت نخواهد آمد . من يكصد دينار زر شمردم . آن ماهروى بار ديگر به ديدار من آمد . من باز از بيم روز جزا چشم ازو پوشيدم و بپاكدامنى رفتار كردم . او برفت و من به مكان خود بازآمدم . آنگاه ماهروى با عجوز ، خشمگين از من بگذشت . من با عجوز گفتم : او را بسوى من بازآور . عجوز جواب داد : بسوى تو نگاه نكند مگر اينكه پانصد دينار به او بدهى . من قصد كردم كه تمامت قيمت كتان از بهر او صرف كنم . و درين خيال بودم كه ناگاه منادى ندا درداده ، گفت : اى گروه مسلمانان ، صلحى كه در ميان شما بود ، مدت آن بنهايت رسيده . شما را يك هفته مهلت داديم كه كارهاى خويشتن بانجام رسانيده ، بسوى شهرهاى خويش بازگرديد . آنگاه عجوز از من بيكسو رفت و من بجمع آوردن قيمت كتان مشغول شدم و بضاعتى نيكو خريده ، از عكاء بدر آمدم . ولى از آن زن فرنگى ، مرا در دل عقدهها بود كه او