مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

226

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

خود دور گشته‌ام و اينك در پيشگاه خليفه همىگويم اشهد آن لا إله الا اللّه و اشهد ان محمد رسول اللّه و اگر تو بخواهى كه كتاب ملك ملحدان را كه اصنام همىپرستند قبول كرده ، مرا به شهر كافران بفرستى ، من در روز رستخيز ، دامن ترا گرفته ، شكايت نزد پسر عمت رسول اللّه برم . چون خليفه از مريم اين سخنان بشنيد ، گفت : معاذ اللّه كه من اين‌چنين كار كنم . چگونه من زنى را كه بيگانگى پروردگار اعتراف كرده ، بملت كافران ترغيب كنم . اكنون كه تو مسلمانى ، نگاهدارى تو بر ما فرض است ، اگرچه در راه تو به مقدار برگ درختان و ريگهاى بيابان ، زر و سيم و گوهر صرف كنم . تو اكنون خاطر آسوده دار كه ترا بدى روى نخواهد داد . آيا راضى هستى كه اين جوان مصرى ، شوهر تو باشد ؟ مريم جواب داد : چگونه راضى نيستم ؟ كه او مرا با مال خود خريده و خود را از بهر من بارها بورطهء هلاكت انداخته است . آنگاه خليفه ، قاضى و گواهان حاضر آورده ، مهر از مال خود بشمرد و او را بعلى نور الدين تزويج كردند . آنگاه روى بوزير ملك روم كرده ، به او گفت : سخنان مريم شنيدى يا نه ؟ چگونه توانم كه مسلمانى را بسوى كافر بفرستم ؟ خاصه اينكه فرزندان او را كشته است . شايد كه ملك با او بدى كند و در روز رستخيز مرا بگناه او بگيرند . تو اكنون بسوى ملك بازگردد و به او بگو كه ازين خيال بازگرد و اين طمع بگذارد . و آن وزير ، مردى بود نادان و مغرور . بخليفه گفت : سوگند كه تا مريم را نبرم ، نخواهم رفت . در حال ، خليفه بكشتن آن پليدك فرمان داد . آنگاه ملكه گفت : اى خليفه ، تو شمشير به خون اين پليدك ميالاى . ملكه خود تيغ بركشيده ، او را دونيمه ساخت . خليفه از قوت بازوى ملكه و دليرى او شگفت ماند و نور الدين را خلعت فاخر داده ، قصرى جداگانه از براى او و مريم مرتب ساخت و فرشها و ظرفهاى گران‌قيمت به دو بخشيد . و ايشان ديرگاهى در بغداد بعيش و نوش بزيستند . پس از آن نور الدين بديدار پدر و مادر شوقمند گشته ، از خليفه اجازت سفر خواست . خليفه او را جواز داده ، انعاماتى بزرگ بر وى كرد و فرمود كه