مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

22

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ماندند و كردار او را ثنا گفتند و او را برداشته ، بسوى قصر روان گشتند و بطرب بسر ميبردند . و حسن ، مادر خود فراموش كرده بود . در اين اثنا روزى در هنگامى كه ايشان در طرب بودند ، از سينهء صحرا گردى بزرگ برخاست . دختركان گفتند : اى حسن ، برخيز و بباغ شو و در ميان درختان ، خويشتن پنهان كن . و بيم مدار ، كه بر تو باكى نيست . در حال ، حسن برخاسته ، در غرفه پنهان شد و در غرفه بر خويشتن ببست . چون ساعتى بگذشت گرد فرونشست و از زير گرد ، لشكرى فزون از شماره از نزد پدر دختران برسيدند . دختركان ، لشكريان را در منزلهاى نيكو جاى دادند و سه روز بضيافت ايشان پرداختتند و سبب آمدن ايشان بازپرسيدند . ايشان گفتند كه : ما از نزد ملك از بهر بردن شما آمده‌ايم . گفتند : مقصود از بردن ما چيست ؟ امير لشكر جواب داد كه : يكى از ملوك را بزم عيش برپاست و همىخواهد كه شما در آن عيش حاضر گشته ، تفرج كنيد . دختران گفتند : غيبت ما از اين مكان چه قدر خواهد بود ؟ امير لشكر گفت : جز رفتن و آمدن ، دو ماه مدت اقامتست . دختركان برخاسته ، بنزد حسن آمدند و او را از واقعه آگاه كردند و به او گفتند : اين مكان ، مكان تست . با خاطر آسوده درين قصر بنشين و هراس مكن و محزون مباش كه هيچكس بدين مكان نتواند آمد . تو درين مكان خرسند بنشين تا ما بسوى تو بازگرديم . و اينك كليدهاى غرفهاست كه در نزد تو ميسپاريم . و لكن اى برادر ، ترا به حق برادرى سوگند مىدهم كه فلان غرفه را در مگشاى كه ترا بگشودن آن حاجتى نيست . آنگاه دختركان ، حسن زرگر را وداع كرده ، با لشگريان روان شدند . و حسن در قصر ، تنها بنشست ولى تنگدل شد و شكيبائيش نماند و وحشتش افزون گشت و بجدائى دختركان محزون گرديد و فراخناى جهان بر وجودش تنگ شد . دختركان را بخاطر آورده ، اين ابيات برخواند :