مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

207

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون نور الدين ابيات بانجام رسانيد ، ملكه از فصاحت او در عجب شد . نور الدين گفت : اى خاتون ، اگر تو خويشتن به من آشكار نمىكردى ، هرآينه از غايت خشم هلاك ميشدم . ملكه از سخن او بخنديد . و ملكه ، شجاعت تمام داشت و راههاى دريا و راندن كشتى نيك ميشناخت . براندن كشتى مشغول شد و تا شامگاه ، مسافت بعيد طى نمودند . آنگاه طعام حاضر آورده ، بخوردند . پس از آن ملكه ، گوهرها و ياقوتهاى گران‌قيمت كه از قصر پدر بيرون آورده بود ، بنور الدين بنمود . نور الدين را غايت فرح روى داد و باد مراد همىوزيد و كشتى همىرفت تا به شهر اسكندريه نزديك شدند و علامتهاى شهر بديدند . و همىرفتند تا ببندر يمينه برسيدند . آنگاه نور الدين از كشتى بدر آمده ، طناب كشتى بسنگى از سنگهاى گازران فروبست و از ذخيرهائى كه ملكه از خزينهء پدر آورده بود ، قدرى بگرفت و بملكه گفت : اى خاتون ، تو در كشتى بنشين تا من ترا بدانسان كه آرزو دارم ، باسكندريه برسانم . ملكه گفت : هرچه خواهى بكن . ولى بشتاب كه تاخير انداختن كارها سبب ندامت خواهد بود . نور الدين گفت : اى ملكه ، دير نخواهم كرد . پس ملكه در كشتى نشسته ، نور الدين روى بسوى خانهء عطار گذاشت كه از زن عطار ، نقابى و چادرى و موزهء عاريت كرده ، بياورد . ولى از