مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
203
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
لغزش و خطائى بود كه مرا روى داد . جنايتى كه بكردم اگر درست نباشد * فراق روى تو چندين بس است حد جنايت ديرگاهى نور الدين و ملكه در معاتبه و شكايت بودند و هريكى ماجراى خويش به ديگرى بيان ميكردند و اشعار همىخواندند و همىگريستند . و ملكه را حلهء سبز زرين طراز دربر بود و حسن و جمالش فزونتر گشته . گويا شاعر به اين ابيات ، او را وصف گفته بود : پريست نه كه پرى چاكر ويست بحسن * فرى كسى كه پرى چاكر ويست فرى پرى ندارد رخساره از گل سورى * پرى ندارد زلف از بنفشهء طبرى پرى كه ديده بنور مه چهارده شب * پرى كه ديد بزيب ستارهء سحرى پس چون شب درآمد ، ملكه روى بدختركان كرده ، بايشان گفت : آيا در دير مينشينيد يا نه ؟ گفتند : آرى برنشينيم . در آن هنگام ملكه ، دختركان برداشته ، به مكان مريم عذرا درآمد كه در آنجا طواف كنند . چون دختركان طواف كرده ، زيارت بانجام رسانيدند ، ملكه روى بايشان كرده ، گفت : همىخواهم كه در اين دير تنها باشم و تبرك حاصل كنم . كه ديرگاهيست من ازينجا غايب بودم و مرا اشتياق ، افزون گشته و شما هروقت كه ميخواهيد بخسبيد . دختركان گفتند : حبا و كرامة . تو بدانسان كه ميخواهى ، به زيارت مشغول شو . آنگاه دختركان هريكى بسوئى پراكنده گشته ، بخفتند . ملكه برخاسته ، على نور الدين را جستجو همىكرد . او را در گوشهء ديد كه بانتظار ملكه نشسته . چون ملكه ، راه بسوى او كرد ، نور الدين بر پاى خاست . ملكه بنشست و او را در پهلوى خويش بنشاند و ميگفتند : شبهاى وصال ، چه كوتاه و شبهاى جدائى ، چه دراز است . و گفتهء شاعر همىخواندند : ديدار شد ميسر و بوس و كنار هم * از بخت شكر دارم و از روزگار هم