مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

200

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بازگشت . چون سه روز برفت ، ناخدا بادبان بيفراشت و كشتى براند . پنجاه و يك روز روان بودند . پس از آن ، راه‌زنان بر ايشان بيامدند . كشتى بغارت برده ، ساكنان كشتى اسير كردند و به شهر فرنگيان برده ، بملك عرضه داشتند . ملك فرمود كه ايشان را بزندان كنند و نور الدين نيز با اسيران بود . وقتى كه خواستند اسيران را سوى زندان برند ، كشتى كه ملكه مريم با وزير نابينا در آنجا بودند ، برسيد . وزير بسوى ملك رفته ، او را از آمدن دخترش ، مريم زناريه بشارت گفت . ملك فرمود شهر را بياراستند . و ملك ، خود با تمامت لشكر سوار گشته ، بسوى ساحل باستقبال دختر خود ، مريم روان شدند . چون مريم از كشتى بدر آمد ، ملك او را در آغوش گرفت . ملكه مريم ، ملك را سلام داد . و اسبى از بهر ملكه حاضر آوردند . ملكه سوار گشته ، همىآمدند تا بقصر برسيدند . مادر ملكه پيش رفته ، او را در آغوش گرفت . ملكه او را سلام داد . و اسبى از بهر ملكه حاضر آوردند . ملكه سوار گشته ، همىآمدند تا بقصر برسيدند . مادر ملكه پيش رفته ، او را در آغوش گرفت . ملكه او را سلام داد . مادرش حالت او بازپرسيد . در آن هنگام ، ملك ، اسيران را بخواست . اعراب را حاضر آوردند و على نور الدين از جمله ايشان بود . ملك بكشتن ايشان فرمان داد . نخستين كسى كه او را كشتند ، رئيس كشتى بود . پس از آن بازرگانان را يك‌يك بكشتند و جز على نور الدين كسى نماند . چشمان او را فروبستند و بر نطعش بنشاندند و هميخواستند كه او را بكشند . ناگاه عجوزى دررسيد و با ملك گفت : اى ملك ، تو نذر كرده بودى كه هروقت دختر تو مريم بسلامت بازگردد ، بهر يكى از كليساها پنج تن از اسيران بدهى كه به خدمت كليسا قيام كنند . و اكنون دخترت بسلامت بازآمده . به نذر خود وفا كن . ملك با عجوز گفت : سوگند كه از اسيران ، جز اين جوان كه همىخواهند او را بكشند ، كس زنده نمانده . او را بگير و به خدمت كليسااش بدار تا دگربار ، اسيران بياورند . آنگاه چهار تن ديگر به تو مىدهم . عجوز ، ملك را دعا گفته ، پيش رفت و على نور الدين از روى نطعش بر پاى كرد و بسوى او بنگريست . او را جوانى نكومنظر يافت و او را بسوى كليسا