مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

197

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

لابه و فروتنى كرد . ولى او را خشم ، افزون ميگشت و ميگفت : اى پليدك ، خداى تعالى ترا به مقصود نرساند . آنگاه خادمان وزير ، استرى كه زين زرين مرصع داشت ، حاضر آوردند و مريم را بر آن استر سوار كرده ، چترى ديبا كه عمودهاى زرين داشت ، بر سر او بداشتند و در چپ و راست او همىرفتند تا به دريا رسيدند و او را بزورقى نشانده ، بكشتى بزرگ برسانيدند . در آن هنگام وزير نابينا و شل ، ناخدايان را راندن كشتى فرمود . در حال ، ناخدايان ، بادبان كشتى برافراشتند و لنگرها برداشتند و كشتى براندند . و لكن مريم را چشم بسوى اسكندريه بود تا اينكه شهر اسكندريه از چشم او ناپديد شد . آنگاه سخت بگريست . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و هشتادم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، مريم سرشك از ديده روان ساخت و اين دو بيت برخواند : قسمتم كاش بدان سوى كشد ديگربار * كه از آن مرحله من دل‌نگران بستم بار بىتو بر سينه زنم هرچه درين ناحيه سنگ * كه از آن مرحله من دل‌نگران بستم بار و همواره كار مريم ، نوحه و گريستن بود . سرهنگان ، او را دلجوئى كرده و تسليتش همىدادند . سخن ايشان نمىپذيرفت و شكيبا نميشد و گريان‌گريان ، اين دو بيت همىخواند : دلى كه عاشق صابر بود مگر سنگ است * ز عشق تا بصبورى هزار فرسنگ است برادران طريقت نصيحتم مكنيد * كه توبه در ره عشق آبگينه و سنگ است