مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
186
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
طعامى نيكو طبخ كرده ، پيش آورد . طعام بخوردند . پس از آن شربت بخوردند تا اينكه نور الدين خسته گشت و بخفت . آنگاه كنيزك بر پاى خاسته ، از بقچهء خود ، كارگاهى با دو مسمار بدر آورده ، به كار خويش مشغول شد و پيوسته كار همىكرد تا اينكه فارغ گشت و زنارى نيكو تمام كرد . او را صيقلى داده ، فروپيچيد و در زير بالين بگذاشت و بخفت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و هفتاد و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، كنيزك نيز تا بامداد بخفت . چون بامداد شد ، نور الدين از خواب برخاسته ، ديد كه كنيزك آب حاضر آورده ، آنگاه هردو دستنماز گرفته و فريضه بجاى آوردند و خوردنى به كار بردند . كنيزك دست به زير بالين برده ، زنارى را كه شب بافته بود ، بدر آورد و بنور الدين داده ، گفت : اين زنار بگير . نور الدين پرسيد : اين زنار از كجاست ؟ او جواب داد : اين همان ابريشمهاست كه خريده بودى . اكنون برخيز و او را ببازار عجمها برده ، بدلالش ده كه مشتريان بر وى بخواند . و او را به كمتر از بيست دينار مفروش . نور الدين گفت : اى خوبروى ، چگونه چيزى را كه بيست درم خريده شده ، به بيست دينار توان فروخت و حال آنكه بيش از يك شب درو كار نكردهء ؟ كنيزك جواب داد : اى خواجه ، تو قيمة آن را نميدانى . تو او را ببازار برده ، بدلالش ده . چون دلال ، مشتريان بر وى بخواند ، آنگاه قيمة او بر تو معلوم شود . پس نور الدين زنار ازو گرفته ، ببازار شد و بدلالش سپرده ، بفروختنش اجازت داد . خود بر مصطبهء دكانى بنشست . دلال ، ساعتى غايب شد . پس از آن بازآمده ، گفت : اى خواجه ، برخيز و قيمة زنار بگير كه بيست دينار است . چون نور الدين سخن دلال بشنيد ، در عجب شد . برخاسته ، بيست دينار بگرفت و همه را حريرهاى گوناگون شرى كرد كه كنيزك ، آنها را زنار ببافد . پس از آن به خانه