مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

176

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

سواد او به مثل چون پرند مينارنگ * هواى او بصفت چون نسيم جان‌پرور بخاصيت همه سنگش عقيق لؤلؤبار * بمنفعت همه بادش عبير غاليه‌بار صبا سرشته بخاكش طراوت طوبى * هوا نهفته در آبش حلاوت كوثر نور الدين در كوى و محلت آن شهر همىرفت تا ببازار عطاران مىرفت . مردى سالخورده از دكه به زير آمد و على نور الدين را سلام داده ، دست او بگرفت و بسوى منزل خويشتن برد . على نور الدين كوچهء ديد رفته و آب زده و درختان سايه بر وى افكنده كه نسيم بهشتى درو وزانست . و در آن كوچه ، سه خانه بود كه يكى از آن خانها ساحتى استوار و كرياسى بزرگوار داشت و ساحت آن خانه ، رفته و آب زده و رخامش گسترده بودند و رايحهء شكوفها ، ساحت را معطر كرده . آنگاه شيخ با نور الدين به خانه اندر شدند و شيخ ، خوردنى حاضر آورده ، بخوردند . پس از آن شيخ پرسيد كه : چه وقت از مصر بدين شهر آمدى ؟ نور الدين جواب داد : اى پدر ، دوش بدين شهر رسيدم . شيخ پرسيد : ترا نام چيست ؟ گفت : نام من على نور الدين است . شيخ گفت : اى فرزند ، تا تو درين شهر هستى ، از من جدا مشو كه من مكانى از بهر تو خالى كنم تا تو در آن مكان ساكن شوى . على نور الدين گفت : اى شيخ ، خود را به من بشناسان . شيخ گفت : من سالى از سالها ببازرگانى داخل مصر شدم . متاع خويش فروخته ، متاعى ديگر شرى كردم و مرا بهزار دينار زر حاجت افتاد . پدر تو تاج الدين ، مرا نشناخته ، هزار دينار به من داد و حجت از من نستد تا اينكه من بدين شهر آمده ، زرهاى او را با هديتى بفرستادم . و ترا در آن روزها ديدم كه خوردسال بودى . اكنون اگر خدا بخواهد ، پاداش كردار نيك پدر ترا به تو خواهم داد . چون نور الدين اين سخن بشنيد ، خرسندى آشكار كرد و بدره را كه هزار دينار زر در آن بود ، بدر آورده ، بشيخ سپرد و به او گفت : اين را بوديعت به تو ميسپارم تا بضاعت شرى كنم . پس از آن نور الدين چند روز در آن شهر بماند و باغها و نزهتگاهها را تفرج ميكرد و بلهو و لعب و عيش و طرب همىگذاشت تا اينكه يكصد دينار كه